خوشمیگذره؟امیدوارم همیشه شاد و خوشحال و ...باشید. خوب قبل از اینکه برم سراغ پست اصلیم باید بهتون بگم که من دوبار پست سیاسی گذاشتم اما حذفشون کردم و خیلی از شماها دنبالشون بودید.چون عکسی که ساخته بودم سیاسی بود و من شنیدم وبلاگها داره کنترل میشه برای همینم از همتون معذرت میخوام. خوب حالا بریم سراغ آپ اصلیم: دیروز ظهر رفتم خونه مرضیه اینا ناهار اونجا دعوت بودیم مهنا بودش.خلاصه علی و مامانم و بابام رفته بودن پادگان برای کار علی(داداشم)وقتی هم بابام اومد ساعت ۱۲ اینا بودش که من از قبلش آماده شده بودم..وقتی بابام اومد منو برد خونه ی مرضی اینا. وقتی رسیدم کار خاصی نکردم از بیکاری اول اومد ازم یه عالمه سوال پرسید.... و بعدشم کم کم مهنا اومد...و اینا و دوباره کار خاصی نکردیم ساعت ۲ اینا بود که ناهار خوردیم (لازانیا) و بعدشم رفتیم توی اتاق هممون دراز کشیدیم و کلی چرت و پرت میگفتیم.مرضیه میگفت کاش هنووز شیراز بودین تا تابستونا میومدیم شیراز حوصلمون سر رفت. من گفتم آره راست میگی.خلاصه ما شروع کردیم خاطره گفتن. مهنا هم بودش ....من به مهنا گفتم یادت میاد شیراز که بودیم وقتی مامانم میرفت جایی واسه عروسکامون تولد میگرفتیم.بچه ها شاید باورتون نشه ولی واسه دوستامون که همه توی کوچه ما بودن کارت دعوت درست میکردیم و میگفتیم باید کادو هم بیارید ما هم میرفتیم(من و مهنا)مغازه ی کنار خونمون (سوپر مارکت)و کلی چیز میز میگرفتیم... مرضیه گفت من یه بار مامانم کیک برامون درست کرد زنگیدم دختر عمه هام اینا اومدن برای عروسکام تولد گرفتم...(من تا کلاس اول شیراز بودم) و بعد مرضیه بهم گفت آتی یادت میاد یه بار مامانت رفت نونوایی ما چیکار کردیم؟ هنوووووووز تعریف نکرده بود مردم از خنده بودم اونم کوچیک بود سنی نداشت)و خیلی میترسیدیم و مامانم بهمون گفت شما بشینید خونه تا من برم و بیام....و همون موقع که مامانم رفت بیرون تلفنمون زنگ خورد و یه مردی پشت تلفن یه چیزی گفت و منم از وحشت داشتم سکته میکردم به مرضیه گفتم بیا بریم پیش مامانم من گریه میگردم...و اونم گفت بریم.(ما خونمون دو تا در داشت.یکی به حیاط خلوت راه داشت یکیش هم به کوچه راه داشت)و ما ترسیدیم از در حیاط خلوتمون بریم اخه خیلی شلوغ و تاریک بود و از در کوچه رفتیم مرضیه همینجووری داشت واسه خودش میدویید که من توی راه دمپاییم افتاد.... و صدای مرضیه کردم و اون اصلا عین خیالش نبووود... دمپاییم افتاده اون داره میدوهه من از ترس اینکه توی کوچه تنها بشم پا برهنه دوویدم دنبال اون و رفتیم پیش مامانم.و موقع برگشتن هر دو تا درا بسته شده بودن تا اینکه بابای مرضی اومد و درو باز کرد. خلاصه ما کلی خاطره تعریف کردیم.تا عصر که خالم رفت خونه ی مادر بزرگم و ما اومدیم کلی عکس گرفتیم..و بعدشم مرضیه داشت ازم فیلم میگرفت ......... خلاصه دیروز خیلی خوشگذشت.جاتون خیلی خیلی خالی بودش باور کنید... پ.ن۱:دوست دارم برم سینما(درباره ی الی)شاید امشب رفتیم.... پ.ن۲:خیلی بد شد که برزیل قهرمان جام کمفدراسیون ها شد!!! پ.ن۳:همچنان منتظرم تا از کلاس فوتبال زنگ بزنن و بگن کلاس تشکیل شده... پ.ن۴:دیروز در حد تیم ملی خندیدیم..... پ.ن۵:از نظرات همتونم ممنونم.به غیر از بعضیا که قصد اذیت دارن... نظر فراموش نشه.فعلا بای ![]()
...
.
...گفتم :یه بار مامانم رفت بودش نونوایی (منم که کوچیک
...و میگفت بدو بیا.حالا من بهش میگم![]()
.ولی خداییش خیلی بد بودا...![]()

| Design By : Night Skin |


