پس زیاد تعجب نکنید تازه من که همشو نمینویسم.اون باحالاشو مینویسم دیشب آیین و با مامانم و خاله هام رفته بودن خونه زندایی مامانم آخه هر ماه دعا دارن.. منم خونه بودم.با بابام و داداشم.آیین هم واسه خودش رفت بیروون. خلاصه ساعت ۸ نشده بود آیینه زنگید و گفتش کم کم اماده شو بریم بیرون با بچه ها(گروه خلان) این بار رییس مونم اومده بود.آخه احساس یمکنم اون از همه ما خل تره. خلاصه من آماده شدم و بعد آیینه با مرضیه اومد خونمون و یه رب ساعتی خونه بودیم. و بعد رفتیم دنبال مهنا و محدثه غذاش زیاد تعریفی نبود اما جاش خیلی باحال بود.خیلی خیلی .باکلاس بودش. و شلوغم بود.و ما رفتیم دو تا میز و بهم چسبوندیم و نشستیم. ۲۰ دقیقه طول کشید تا ما غذا انتخاب کردیم.من یعنی آتنا خانم گل به همراه (سالاد پاستا و آیینه و مهنا هم اسپایسی ۳تیکه سفارش دادن.با نوشابه و اینا. من که اصلا سالاد پاستاشو نخوردم.نمیشد بخوریش.باور کنید.تازه همه پیتزامم نخوردم. خلاصه ما توی رستوران فیلمی داشتیما.از دست محدثه خانووم.خندمون میورد که همه نگامون میکردن. منم که اصلا کنترل ندارم.من همینجوری به ترک دیوار میخندم .واای من انقدر بلند میخندیدم که خدا میدونه. ولی اصلا مهم نیست ...بیخیال...خوشی لحظه ها به همین چیزاشه.مگه نه؟ بعدشم همه رفتیم سوار ماشین شدیم و توی راه کلی توی ماشین جیــــــــغ میکشیدیم. و دست میزندیم و میرقصیدیم.خیلی حال دادا. ما همه اونجا خواننده بودیم.به آیینه گفتم اهنگ ساسی مانکن و بزار و همه باهاش خوندیم. آخه من عاشق گوشواره ساسی مانکن هستم. نویسان عزیز زنگید به آیینه درست نمیدونم بهش چی گفت ولی میدونم ازش خواست که فردا یعنی پنج شنبه قراره با وبلاگ نویسان جمع بشن نمیدونم برا چی.همین و بعد هم آیینه گفت ما دارین فردا میریم و قطع کرد.و بعد از چند دقیقه گفت میخواید بریم ردپا و ببینیم؟ همه گفتیم بریم و زنگید آدرس و خونشونو پرسید. و ما هم رفتیم پیشش و خلاصه یه ۲۰ دقیقه داشتیم حرف میزدیم.این سومین باری بود که من ردپا جان و میدیم. و خیلی خانوم دوست داشتنی و مربونی بودن. خلاصه ما اومدیم که دیگه بریم برامون شربت اورد (همون دم در خونشون)واااااای دخی خاله های من که انگار شربت ندیده بودن. آبروووووووومووووووووون رفت. هم کلی رقصیدیم و اینا...و بعد مرضیه و بردیم خوشنون و چون خالم اینا خونمون بودن مهنا و محدثه و اوردیم خونه خودمون.رفتیم بالا و یه رب ساعتی بود رسیده بودیم که یهو علی اومد خونه و گفت چشاتونو ببنیدید اینو که گفت همه چهار چشی نگاش کردند .یکی میگفت حیوون اوردی خلاصه هر کی یه چی گفت مثل برق رفتیم دنبالش هممون به جز مامانا و بابا ها. و گفت مامان محمد(دوستشه) از دبی برام شکلات اورده و ما هم همگی فقط کیندر برداشتیم. و گفت برام تی شرت هم اورده و هنووز چیزاشو باز نکرده بود واسه همین گفت فردا بیا ببرش. منم همون موقع بلند گفتم (یه دوست اینجوری که قد ما نمیخوره) خلاصه شکلاتم خوردیم و اینا..... خیلی خوشگذشت خیلی خیلی خیلی خیلی.عاشق همتونم.بوس به همه بای سوال سوال سوال؟؟؟ اگر قرار باشد هر روز آدم مشهوری برایت پیام احساساتی بفرستد دوست داشتی آن شخص چه کسی بود.؟؟؟ جواب خودم: نه بکام میشه نه انریکه چون هر دو زن دارن منظورم کمران و هومن اما هومنش. جواب به آقای مهدی: من كه براي شما نمينويسم.من اينجا مينويسم تا خاطراتم و ثبت كنم.و دوست دارم ديگران هم بخوننن.شما هم كسي اجبارتون نكرده بياي و وب مسخره منو بخوني.اصلا هم براي من مهم نيست ميخواي چي بگي.چون دوست ندارم ذهنمو با حرفاي بيهوده ي شما دوست عزيز خراب كنم. ![]()
.
(محدثه)![]()
![]()
. و اونارو سوار کردیم.و یه راست رفتیم رستوران کاکتوس.![]()
![]()
.
(پیتزا مخصوص کاکتوس)
)آیین و مرضیه و محدثه هر کردم یه نوع هات داگ سفارش دادن.![]()
![]()
.![]()
![]()
.
.وو همینجوری که توی راه بودیم یکی از وبلاگ
.
.![]()
.![]()
.ولی کلی خندیدم.همه تشنه ی کربلا بودیم.![]()
.و بعدشم اومدیم که بیایم خونه و دوباره از ساحلی اومدیم و اونجا
و یه کیسه پشتش بود و با تمام قدرتش دویید تو اتاقش و ما هم![]()
.![]()
.پس ترجیح میدادم هومن برام پیام احساساتی بفرسته.![]()
![]()
جناب آقاي مهدي.همين
| Design By : Night Skin |


