تبليغاتX
زندگی دوست داشتنی من!


زندگی دوست داشتنی من!

 

سلام..بچه ها حالتون خوب؟؟!!وااای من چقدر بود نیمده بودم اینجا.یعنی میومدما.ولی حس

آپ کردنو نداشتم..دیدم حالا که بیکارم..بد نیست یه آپی هم کنم...خوب شماها خوبین؟

خوشمیگذره؟مرسی از تمامی نظراتتون...که مثل همیشه منو خوشحال میکنه...

خوب..توی این مدت کلی اتفاق ها افتاد..و منم به طور خلاصه ..اون چیزایی و که یادم هستو میگم..

اول اینکه...۲۷ مهر..تولدی که گذشت...!!مثل هر سال خوب بود..!!و خوشگذشت..جاتون خالی..!!

و فرقش با هر سال این بود که جشن نگرفتیم..و همگی دوره هم بودیم.و شبش هم رفتیم

خونه مرضیه اینا..از اونجا که تولدامون یکیه...اونم دوستاشو دعوت کرده بود...و به کل خوش گذشت..!!

و بهترین کادورو آیین جووووووووووووووووووووووووون بهم داد...که واقعا خوشحالم کرد...

کی میتونه حدس بزنه چی داد؟اگه گفتین؟؟؟؟

لباس محمد پروین....وای من وقتی دیدمش..میخواستم قش کنم..!!نمیدونین که من چه حالی

داشتم..!!روز قبلشم دوستم بهم لیوان پرسپولیسو داده بود...کادوی مامان و بابام...پول بود برای

اینکه دوربین بخرم...کادوی آیینه...یه شلوار که من خیلی دوسش میدارم...و کادوی علی هم

یه تیشرت و شلوارک..ست آدیداس بود..که از همشون ممنونم..و اما کادوی خاله هام..خاله سیمین بهم

پول داد...و خاله زهرا هم بهم اسپری داد و مرضیه هم بهم تیشرت داد...و عمه ام هم بهم پول داد

و به همراه مادر بزرگم..وای بچه ها پولدار شدیم....

خلاصه کلی خوشگذشت..و جای همتون خالی...

توی مدتی که ایینه اینا بوشهر بودن..همه چی خوب بود..همش بیروون بودیم..و دور دور

خلاصه سرتونو درد نیارم...من هیچی یادم نمیاد از اتفاقات گذشته...پس پیش به سوی..

دوروز پیش که تولد داداشم بود.علیییییییی جوونم...جاتون خالی باز..

کلی خوشگذشت...گرچه فقط رب ساعت نبودا..ولی خوب بود..و بعدشم علی رفت..تا بقیه

تولدشو با دوساش باشه...علی جونم تولدت مبارک.داداشه نانازم..

خوووب.بریم یه کم توی مدرسه.ببینیم چه خبره..ما توی مدرسه فقط میخندیم..منو زهرا...

زنگای جبرانی میریم پشت مدرسه..انقده میخندیم که جوونمون در میاد..اخه خیلی کیف میده..

بعضی وقتام میشینیم واسه هم خاطره تعریف میکنیم..و میخندیم.همش..

خلاصه ما خیلی باحالیم...هر کیم میاد پیشمون انقده میخندونیمش که فرار میکنه..!!

...روز ۱۳ آبان توی مدرسه بودم...ظهرانه بودیم.یکی از بچه ها اومد گفت..علیرضا حقیقی

انفولانزا خوکی گرفته...همه هم میگفتن اره اره...منو میبینین..اونجا سنگ کوب کردم..

میخواستم همونجا گریه کنم..به کل حالم گرفته شد...!!و همش دعا دعا میکردم دروغ باشه..

تا عصر که اومدم خونه.به مامانم گفتم..و اینا...گفتم برااش دعا کنیداا

اومدم نت دیدم زرینه دکتر پرسپولیس گفته..این خبرا دروغ.....اصلا باورم نمیشد..

..کلی خداروشکر کردم.که علیرضا جوون.هیچیش نشده بود..

روز ۱۳ آبان...برامون کلی مراسما گرفتم.خوب بود حال داد...از اول که نشسیم تو نماز خونه

گفتن مرگ بر امریکا تا اخرش..سرمون و بردن...منم همش تو فکره علیرضا جوون بودم.اصلا هیچی

نفهمیدم..همش نیگاشون میکردم....اصلا با شعاراشونم حال نکردم..

خلاصه...بعدش رفتیم سره کلاس.. زنگی که حرفم داشتیم پرید..امتحانم داشتیم..

خیلی کیف میده زنگ امتحانت بره ها...نه؟

دیشب تست زبان داشتم...واااااااااای خدارو شکر..افتادم ترم..ACC 5 و خیالم راحت شد..

کلاسام توی این هفته شروع میشه...خوب...کاری باری؟؟فرمایشی؟به قول مرضیه..نصیحتی؟؟

من رفتم.باااااااااااااااای..باااااااااااااای...

                                      

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:19 توسط آتنا| |


Design By : Night Skin