تبليغاتX
زندگی دوست داشتنی من!


زندگی دوست داشتنی من!

سلااااااااااااااااام...حال شما؟خوبید؟این مدت دلتون برام تنگ نشده بود؟

من ککه خیلی دلم براتون تنگ شده بود...بازم ممنونم از همه دوستانی که لطف کردن و این مدت

به فکرم بودن و با نظراشانو منو خوشحالم کردن...

خوب به ترتیب میگم کجا ها رفتیم و چیکارا کردیم..۱..۲..۳...بریم...

صبح زوود از بوشهر حرکت کردیم..مقصده ما شهر کرد بودش...که حدودای شب اینا بودش که رسیدیم

رفتیم یه رستوران خیلی بزرگ ما نرفتمیا مامانم و آیین رفتن که بپرسن توی شهر کرد خونه هم میدن؟!!

که مرده بهشون گفته بود خودم خونه دارم...توی کوچه بقلیست..مامان اینا هم رفتن و پسندیدن..

خونه که نبودش تالار بودش...والا تالار بمون داده بود..بقول مامانم میشد توش عروسی گرفت...

ولی خوب بودش...خلاصه فردا صبح رفتیم جاهای دیدنی شهر کرد و ببینیم:

رفتیم چشمه دیمه-آبشار کوهرنگ-غار یخی-آبشار شیخ علی خان.باهال تره همشون غار یخی بودش.

اول رفتیم آبشار کوهرنگ 100 تا پله رفتیم بالا تا رسیدیم به آبشار..ولی آبشار بوداا...

...رفتیم اون بالا آب خوردیم...عکس گرفتیم..

آلوچه گرفتیم..و کلی کیف داد...بعد اون رفتیم آبشار شیخ علی خان...اونجا هم رفتیم عکس گرفتیم..

و اینا...بعد رفتیم غار یخی..اونجا خیلی باحال بودش..خیلی هم خیلی تر ...

باید از یه چشمه میگزشتی تا برسی غار یخی...که روی کوه بودش...ما داشتیم از روی سنگهای

کنار چشمه میرفتیم..که دو تا مرد اومدن و گفتن مردا میتونن برن ولی خانوما براشون سخت..

که من و مامانم گفتیم حالا بریم شاید تونسیم...رفتیم یه سنگ بزرگی بود پشت اون آب بود

اگه میرفیتم آب میمومد تا شکممون .....که ما رفتیم روی سنگ...و بعدشم اونجا چند تا عکس

گرفتیم ...و برگشتیم..که از کوه بریم..اخه از کوهم راه داشت..وای نتونسیم برگشتیم..

بعدشم ساعت تقریبا ۵ اینا بود...ما رفتیم چشمه دیمه تا ناهار بخوریم...

کلی دنبال یه سوپری درست گشتیم تا کالباس داشته باشه...مامانم اینا هم لوبیا و تن ماهی گرفتن..

خلاصه جاتون خالی...بعدشم نشسیم و کلی حرفیدیم..مامانا میحرفیدن ما میخندیدیم..

آخه داشتن خاطره های ما بچه هارو میگفتن...با خالم اینا رفته بودیم..

فردا صبحش آماده شدیم که بریم همدان:

وقتی رسیدیم همدان ۲ تا پسر پریدن جلو ماشین گفتن خونه میدیم.ما هم میخواسیم بریم خونه

بگیریم..آخه ما که نمیخواسیم بریم تو خونه بشینیم برا همین هتل نگرفتیم..!!

اینا رفتن ۱۰۰ تا خونه نشونم دادن...چقدرم که مردمشون از مسافرا استقبال میکردن..

به قول یاس!:انگار ارث پدری طلب داشتن!والا به مولا !!یه پیرزنه صدای پسره کرد گفت بیاین منم خونه

دارم..و در اون لحظه که ما همش توی راه بودیم مهم ترین چیز w.c  بودش.

و پیرزن یه خونه درب و داغوونی داشت..و بوی قرمه سبزیش ۷ کوچه بالاتر اومده بود...

w.c  از خونش داغوون تر توی حیاطم بود...شبی هم خداد تومن .!!

من و دختر خالم گفتیم نه اینجا خوب نیست!!بهش بر خورد گفت برین بیروون..اینگاری قصر داشت

نیشونمون میداد که بهش بر خورد..ما هم رفتیم بیرون..بعد یه خونه دیگه رفتیم..

خونه تو بنگ بیابون بود..ما ۳ تا ماشین بودیم...و خونه فقط جای ماشین آیینه اینا و داشت

و به ما گفت ماشیناتونو بزارید در تاکسی تلفنی گفتیم نمیخوایم..اونم بهش برخورد با پیکانش

چنان گازی میداد که به قول آیینه فکر کرده بی ام وه زیره پاشه.

خلاصه یه خونه داغوونی هم نصیبمون شد.که بیخیال شدیم دیگه...

خلاصه همون عصر که شد آماده شدیم تا بیرون...رفتیم ابو علی سینا...

من نرفتم ببینم ..اخه خیلی حالم بد بود...خیلی...خیلی..خیلی...عجل و داشتم میدیدم.!!

که مامانم اینا رفتن دیدن...و بعدم اومدن پیش ما.!!رفتیم بابا طاهر که بسه بود خدارو شکر..

از جای تاریخی بدم میاد..جز تخت جمشید آخه عاشق کوروشم..و پرسپولیس

کنار بابا طاهر یه پارک بود رفتیم اونجا نشسیم مامانم و ایینم رفتن شام بگیرن..

که من به یه زوری بهم شام دادن..گفتم که حالم بد بود...

فردا صبح رفتیم غار علیصدر...خیلی باحال بوداا.خیلی..همه نرفتن.من و مامانم.و بابام و عموم

و دختر خالم بقیه گفتن ما میترسیم غرق شیم.سوار شدن و در اومدنش سخت بود..

خیلی هم سرد نبود.ولی خیلی خوشگذشت...دو ساعتی اون داخل بودیم.وموقع برگشتنی

یه سی دی فروشی کنار اون بود گفتیم رپ جدید اگه داری بده..من و ایین رفتیم ۴ تا سیدی هم بهمون

داد..گفت جدید جدیدههه.رفتیم تو ماشین...یه مشت خل و چل که نمیدونم اینا رو چه حسابی

خواننده شده بودن و برامون ریخته بود...بعد ایینه بندری گذاشت و ما توی ماشین بزن و برقصی

داشتیم که نگو و نپرس...و خلاصه رسیدیم همدان.ظهر بود.و همه خسته.شده بودیم.

و رفتیم سمت گنج نامه و تله کابین گنج نامه...اول رفتیم تله کابین...و بعدشم اومدیم پایین

توی راه بستنی قیفی گرفتیم...و اینا و رفتیم گنج نامه.اما من نرفتم.من و دختر خاله هام و خالم

نرفتیم...آخه من هم حالم بد بود هم گرمم بود..

بعد اونم مامانم اینا گفتن بریم تو پارک...هر کی خواست بره باباطاهر.که فقط آیین و آیینه رفتن...!!

خلاصه عصرم که شد قرار شد بریم سنندج...

شب رسیدیم سنندج...متاسفانه سنندجو زیر و رو کردیم و جایی واسه خواب پیدا نشد..

و رفتیم مسافر خونه.که اونم شانسی پیدا شد...

و فردا صبح زود راه افتادیم بریم تبریز.ظهر بود که رسیدیم یه شهری..نمیدونم چی بودش...

و توی یه پارک نشسیم و کنارمونم رستوران بود که رفتیم کباب گرفتیم  خوردیم..

همون روز تولد آیینه بود...و آیین بهش عینک آفتابی داد و منم بهش چند تا کتاب دادم.

همه از زقبل آماده بود...و موقع رفتن به آیینه گفتیم آهنگ تولد بزار...و دوباره گلی دست زدیم و رقصیدیم.

توی پلیس راه که رسیدیم ...همه سربازا داشتن نیگامون میکردن دختر خالم به همشون گفت تولدشه.

تولد اینکه جلو نشسه...و ما کلی خندیدم..و دوباره تو راه من یهو جو گرفتم..و هنوز کسی آهنگ

نذاشته بود.حوصلم سر رفت بود..و گفتم من بخونم؟؟گفتن بخون.شیشمم باز بودش...

و منم با آخرین تن صدام داشتم داد میزدم و اینو میخوندم.:

پرسپولیس قهرمان میشه ...خدا میدونه که حقشه....به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه..

و من هواسم به ماشین بقلیمون نبود...تقریبا یه پسر ۱۴ ۱۵ ساله بود با یه مرد دیگه...

مرده بودن از خنده...منم هر جا میرفتم گردن بند پرسپولیسم توی گردنم بود..آخه چند روز دیگه

لیگ شروع میشد...خلاصه شب اینا بود که رسیدیم تبریز...

قبل اینکه برسیم تبریز.منو دختر خالم...توی ماشین واسه میر حس*ین شعر میگفتیم...

همش میگفتیم اومدیم به شهرت...اون میگفت حالا بالا بالا ....خیلی خنده بود...آیینه هم فیلم

میگرفت و آیینم بهمون ۳ تا زبون یاد داد...زبون چپکی...زبون سوسکی و یکی دیگه که یادم نیست..

زبون چپکی مخصوی علی(داداشم)وقتی با دوساش حرف میزنه..چپکی میحرفه...

وقتی رسیدیم ...از اونجایی که خالم معلم بود رفتیم خانه معلم...

و بهمون یه کلاس دادن...و شب و گزروندیم...و تا صبح....که آماده شدیم بریم بیرون...

رفتیم مقبرت الشعرا...خوب بود بدک نبود...و بعدشم رفتیم پارک ائل گلی...

که اونجا خیلی خوب بود...و ناهارم کوفته تبریزی گرفتیم.خیلی بد مزه بود...

و بعد ناهارم ما سه تا..من و دختر خاله هام گفتیم میخوایم بریم قایق سوار شیم...

و رفتیم خیلی حال داد...و بعدم برگشتیم....توی تبریز خالم اینا تصمیم گرفتن که برن مشهد و

ماهم از اول میخواستیم بریم شمال...و راهمون جداااااااااا شد...

فردا صبح ما رفتیم اردبیل...عصر بود که رسیدیم...خلاصه اونجا هتل گرفتیم.هتل شورابیل که

دریاچه شورابیل روبه رومون بود...واز هه جا بهتر بود....

رفتیم توی هتل و آماده شدیم...و من و آیین و بابام هم داشتیم فوتبال میدیدم...

همونی که پرسپولیس ۳-۳ کرد...و قرار شد بریم نمایشگاه مار...

رفتیم..خوب بود..ولی وقتی که ما توی شیراز بودیم...قبلا..

یه بار رفتیم شادی شهر...(شهر بازی)که اونجا هم نمایشگاه مار بود...مال اون خیلی بهتر بود...

اونجا مرد ماررو بوس میکرد..خیلی کارا میکرد...ولی اینجا نه!!!!

بعد اونم رفتیم شیرینی گرفتیم و شام و اومدیم کنار دریاچه.وااااااااااااای اینقده شلووغ بود که خدا میدونه.

خیلیم سر بود هوا....و بعد یه ساعتی رفتیم توی اتاقموون....صبح همگی رفتیم بقعه شیخ صفی

که خیلی باحال بو از همه جایی که دیدم باحال تر بود..و اونجا یه مغازه بود که گردن بند ماهتو

داشت...و منم رفتم و خریدم...گفت این سنگ واسه خیلی چیزا خوب..!!و قبلش یه نیت کن واسه

همیشه بندازی توی گردنت....خیلی باحال بود...و بعد اونم رفتیم موزه مردم شناسی...

اه اه اه  خیلی بد بود اون...خیلی...و بعدم رفتم خونه...و اماده شدیم که بریم شمال.(مازندران)

و وقتی رسیدیم اونجا عصر بود تقریبا...و ما توی نشتارود یه هتل گرفتیم..همه جا پر بود اخه...

ولی خیلی خوب وبد هتلش..رو به دریا بود و اینا...البتهما خودمون منبع دریاییم.

و خلاصه بیخیال هتلش عاااااالی بود....

فردا قرار شد بریم تله کابین رامسر...وقتی رفتیم گفتن دارن تعمیر میکنن ۱ باز میشه.

و ما هم رفتیم جواهر ده.خیلی جای توپی بود.جاتون خالی.توی شمال.یعنی توی این جاها..

مثل دشت و اینا همه مردم دساشون بالا بود به علامت پی*روزی...

و ما یه جا وایسادیم...و علی زنگید به مامانم و گفت خدمتم تموم شد..و ما هم کلی جیغ کشیدیم و

دست زدیم.و آیین و آیینه هم آهنگ گذاشتن رقصیدن...منم فیلم میگرفتم...

و خلاصه اینطوری دیگه...بعد اون رفتیم به سوی تله کابین!!

اول رفتیم ایران کتان و کلی خرید کردیم و بعد رفتیم رستوران و بعد اونم رفتیم تله کابین که یه نیم

ساعتی توی صفش بودیم.ولی می ارزیدا...وقتی رسیدیم بالای کوه...رفتیم یه چرخی زدیم.

و یه بسنی خوردیم..و بعد نیم ساعت اومدیم پایین...و بعدشم رفتیم هتل...

اون ۴ روزی که ما شمال بودیم همش بارون بود...همش....

و دوباره فردا قرار شد بریم کلار دشت...توی کلار دشتم مردم دو برابر دساشون به علامت پیروزی بالا بود..

و ما هم  یعنی من دسامو گرفتم بالا....آیینم جوابشونو میداد...و بوق میزد...

وقتی ماشین کناری که از بقلمون رد میشد دسش بالا بود هر دو جییییغ میکشیدیم...

خیلی کیف میداد آخه...خیلی...یه نیم ساعتی همینجوری دسم زیر باروون بود..

و  فردا صبح قرار شد بریم کاخ شاه...کاخ شاه هم رفتیم.خوب بود...

و در کل حوصله ندارم به تربیب بگم کجاها رفتیم.یه راست مینویسم...

نمک آبرود رفتیم..بازار ترکمن ها..البسکو...صنایع دستی...ایران کتان شعبه نمک آبرود...

و بالاخره روز اخر رسید و راه افتادیم که بریم...توی چالوس بودیم که یه جا نشسیم و مامانم ماهی

سفید درست کرد.اینقده بد مزه بود......و من بیچاره برنج و گوجه خوردم.

و بعد اونم قرار شد بریم دیگه....توی جاده هم همه دساشون بالا بود...همه...

همه یعنی همه ها...منم دقیقا از چالوس تا کرج دسم بالا بود...اصلا دسمو پایین نمی اوردما..

مگر واسه چند ثانیه..من بند سبز بسه بودم به دسم...و همه ماشینا یه چیزی تو دسشون

بود..(شیشه نوشابه س*بز-مزمز س*بز-دمپایی س*بز-ساقه درخت-بند س*بز-لباس س*بز-چی توز موتوری)

معنی چیتوزو و که میفهمید؟اینجا نمیشه گفت...بلاگفا خطر ناک...خواسین بگید توی خصوصی هاتون

بهتون بگم..باشه؟

خلاصه خیلی کیف داد...خیلی...و بعدشم رفتیم شیراز...

پ.ن۱:در کل سفر خوبی بودش..!!

پ.ن۲:جومونگ ۲ یا همون امپراطوری بادها و دیدین؟اگ هندین بهتون پیشنهاد میکنم ببینید...

از توی نت بخرید خوب...۱۰۰۰۰ برابر از همه ی فیلمای کره ای به خصوص جومونگ قشنگتره...

اصلا داستانش فرق داره..خیلی باحال.توی جومونگ دو هم خود سونگ ایل گوک(جومونگ) هسش..

خلاصه پیشنهاد میکنم ببینید

پ.ن۳:کنار قالب و خودم گذاشتم..اخه قالب قبلیم پریید...

هواسم نبود پروندمش!!

 

دیگه دسام کار نمیکنههههههههههههه.

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:43 توسط آتنا| |


Design By : Night Skin