ویرووس new folder داشت...که خدارو شکر بالاخره رفع شد... قشنگتون...حتما پیش همتون میام و جبران میکنم خوب بزارید اول از اتفاقاتی که برام افتاده بگم بعدم میرم سراغ عنوان پستم... راسش ما کلی برنامه داریم برای ادامه ی تابستونمون. اصل کاریا.. خوب:من در حال حاظر میرم کلاس نقاشی...کلاس خوبیه...داریم روی سایه زدن کار میکنیم.. و کلاس ویلون هم میرم...تاحالا یک جلسه رفتم.استادم خیلی خوب...خیلی شوخ و باحاله راسش به ویلون خیلی علاقه دارم...و خیلی خیلی خوب حالا بریم سراغ برنامه های تابستونمون.:توی همین ماه قراره یه سفر به شمال کشور داشته باشیم.به همراه خاله سیمین و آیینه اینا...و خودمون قراره یه سفر ۲ هفته ای داشته باشیم... خوب یه چیزی میخواسم بگم...بگم؟ چند روز پیش داشتم مجله ی زندگی ایده آل و ورق میزدم که یهوز چشم افتاد به ۱ تبلیغ که مال مجله کودک بود یعنی مجله ی شهرزاد منم عشق کوچولوهام دیگه...همون عصر که شد با مامانم رفتیم مجله فروشی گفت هفته آینده منم به جای اون روزنامه گل خریدم خلاصه شنبه بابام برام گرفت...وااااااااااااااااااااااای قربون آرشامم برم...نشستیم با مامانم کلی برنامه ریختیم واسه این کوچولو موچولو براش پلی استیشن ۴ بخریم...براش این ماشینرو بخریم اونو بخریم فلان بخریم و اینا دیگه من هنوز خاله نشدم.دوست دارم بشم.و هنوزم هیچ بچه ای توی راه نیست... ولی از اونجا که خیلی به بچه آینده آیینه اینا علاقه دارم براش اسم گذاشتم...گرچه این اسمش نخواهد بود ولی من میگم آرشام...قربووووووووووووووووووووووونش برم.... آیینه همش میگه ۴ سال دیگه...میخواد مارو بکشه از این به بعد قرار شده هر ماه مجله ی شهرزاد بگیرم....به مامانم گفتم وقتی به دنیا اومد باید توی یه گوشش براش اذان بگن توی ان یکی گوشش اسم بازیکنای باغیرت پرسپولیس و بگن و بهش گفتم:خودم براش لباسای ورزشی میگیرم..اصلا باید توی خونمون یه اتاق برای اون باشه... اگه پسر بود اگه دختر بود هیچی...من عشق پسرم.عشق یه پسر تپل مپل خوشکل با موهای بلند که وقتی بزرگ شد موهاشو درست کنم ..کلی باهاش عشق کنم...عجییییییییییییییییجم... فداش شم...ای کاش هر چه زود تر من خاله شم آمین.... پ.ن۱:پنج شنبه عروسیه پسر عممه...از همین جا بهش تبریک میگم..ببخشید عقدشه به هر حال امیدوارم خوشبخت بشه همیشه همیشه پ.ن۲:علی یه خورده حالش بده.براش داداش گلم دعا کنید حالش خوب بشه پ.ن۳:این مدت که کامپیوترمون خراب بود داشتم دق میکردم.باور کنید. پ.ن۴:برای یکی از دوستانم دعا کنید که حال داییش خوب بشه...اسم نمیبرم شاید نخواد ولی مثل اینکه حال داییش خیلی بده..براش دعا کنید پ.ن۵:عصر میخوام برم خونه مرضی اینا شبم قراره داییم بیاد خونمون پ.ن۶:همیشه شاد و خوشحال و خوشبخت باشید.... نظر یادتون نره دوستای گلم....منتظرتون هستم.... موفق و سلامت باشید.... بابای سلام.حالتون خوب؟خوشميگذره؟چه خبرا؟ يكشنبه :ساعت 4 و اينا از خواب بيدار شدم.و رفتم توي حالمون...و همون موقع مامانم داشت با خاله سيمينم (پشت تل)ميحرفيد كه ازش پرسيدم:چيكار داشت؟گفت:گفته كه شب ساعت 9 بريم سينما... گفتم:چه فيلمي؟گفت امشب شب مهتاب!!!خيلي خوشحال شدم اخه عشقم توش بازي ميكنه مهناااز خانووم گل..!!و همچنين از دانيال عبادي هم خوشم ميومد...بنابر اين خيلي خوشحال شدم.. و خلاصه مامانم و بابام و علي قرار بود برن دكتر.آخه علي دكتر وقت داشت... و خلاصه اونا رفتن و منم موندم خونه..و يه خورده تو نت گشتم و از اين كارا ديگه... بعد قرار شدش كه ما ساعت 7 و نيم بريم سينما كه شب عيد بريم پيش مادرجوونم... و خلاصه ساعت 7 خالم با عموم و مهنا اومدن دنبالموون.و رفتيم سينما بهمن... و منتظر شديم مامانم اينا هم بيان..و كه اومدن. و رفتيم داخل كه گفتن برين توي سالن سينما... و زيادم شلووغ نبودش...ولي به مرور زمان يه خورده جمعييت بيشتر شدش... خوب حالا بزاريد براتون بگم ..:اگه توي شهرتون اين فيلم روي اكران حتمااااااا بريد.. و اگرم ميريد حتمااااااااا با خودتون دستمال كاغذي ببريد.باور كنيد اگر بريد اصلا پشيمون نميشيد!! تضمينه.من كه آخر فيلم يه خورده گريه كردم و به مامانم گفتم يه بار ديگه بيايم درست حسابي گريه كنيم. و اينا ديگه...بعدشم رفتيم خونه ي مادر جوونم.و بابام برامون ساندويچ و سمبوسه گرفت بود. وقتي رسيديم خونه مادرجوونم چند ديقه بعدشم مرضيه اينا اومدن.اونا هم شيريني اورده بودن. و خاله زهرا ميگفتش كه:توي ماشين مارمولك روي دست عمو كامرانم بووده.!! و خلاصه براي خوندن كل اين ماجرا به اين وبلاگ بريد.آراليكا... و ما هم بعدش رفتيم ساحلي يه دوري خورديم و اومديم... پ.ن1:بازم توصيه ميكنم اين فيلمو بريد(امشب شب مهتاب)در ضمن توي اين فيلم دانيال عبادي صداي احسان خواجه اميري و لب خوني ميكنه. پ.ن2:در حال حاظر ميرم كلاس نقاشي با دختر خالم...مهنا...و كلاس فوبلم منتظريم تا خبرمون كنن و ميخوام ويلون هم برم. پ.ن3:روز پدر..روز مرد...بر همگي مبارك... پ.ن4:دوشنبه تولد دامادمون بودش .آيين عزيزم تولدت مبارك!! پ.ن5:چند شب پيش خونه ي خاله سيمينم بوديم و يه مهمون چيني داشتن.خيلي دختر باحالي بودش...اسمشم لي لي بودش.!!! پ.ن6:مواظب خودتون باشين!!! پ.ن۷:تا یادم نرفت اینم بگم که روزی که رفتیم سینما کلید پیش مامانم بود و مامانم میخواست بدش بابام.و خلاصه گفت من رفتم توی سالن سینما یدونه از این پسر اجق وجقی ها داشته وسط میرقصیده و من رفتم پشتش گفتم ببخشید آقا میشه برام یه شماره بگیرید..گفت پسرا بیچاره حوول شده بود که موبیشو داد دست مامانم گفت بفرمایید خانوم هر جا میخواید بگیرید. بچه ها من خیلی از دانیال عبادی خوشم اومد واااااااااای جواب آقاي مهدي: دوباره بهتون ميگم اصلا برام مهم نيست چي ميخوايد بگيد. و كسي هم شمارو اجبار به خوندن مطالب من نكرده.!! پس هي نيا و چرت پرت بگو... منم ميدونم همه الان ناراحتن..و دليل نميشه كه من خاطراتمو ننويسم.. پس ديگه مزاحم نشو...لطفاااااااااااا.. بچه ها فعلا باي ادامه مطلب فراموش نشه ها.برید انرژی بگیرید.. خوشمیگذره؟امیدوارم همیشه شاد و خوشحال و ...باشید. خوب قبل از اینکه برم سراغ پست اصلیم باید بهتون بگم که من دوبار پست سیاسی گذاشتم اما حذفشون کردم و خیلی از شماها دنبالشون بودید.چون عکسی که ساخته بودم سیاسی بود و من شنیدم وبلاگها داره کنترل میشه برای همینم از همتون معذرت میخوام. خوب حالا بریم سراغ آپ اصلیم: دیروز ظهر رفتم خونه مرضیه اینا ناهار اونجا دعوت بودیم مهنا بودش.خلاصه علی و مامانم و بابام رفته بودن پادگان برای کار علی(داداشم)وقتی هم بابام اومد ساعت ۱۲ اینا بودش که من از قبلش آماده شده بودم..وقتی بابام اومد منو برد خونه ی مرضی اینا. وقتی رسیدم کار خاصی نکردم از بیکاری اول اومد ازم یه عالمه سوال پرسید.... و بعدشم کم کم مهنا اومد...و اینا و دوباره کار خاصی نکردیم ساعت ۲ اینا بود که ناهار خوردیم (لازانیا) و بعدشم رفتیم توی اتاق هممون دراز کشیدیم و کلی چرت و پرت میگفتیم.مرضیه میگفت کاش هنووز شیراز بودین تا تابستونا میومدیم شیراز حوصلمون سر رفت. من گفتم آره راست میگی.خلاصه ما شروع کردیم خاطره گفتن. مهنا هم بودش ....من به مهنا گفتم یادت میاد شیراز که بودیم وقتی مامانم میرفت جایی واسه عروسکامون تولد میگرفتیم.بچه ها شاید باورتون نشه ولی واسه دوستامون که همه توی کوچه ما بودن کارت دعوت درست میکردیم و میگفتیم باید کادو هم بیارید ما هم میرفتیم(من و مهنا)مغازه ی کنار خونمون (سوپر مارکت)و کلی چیز میز میگرفتیم... مرضیه گفت من یه بار مامانم کیک برامون درست کرد زنگیدم دختر عمه هام اینا اومدن برای عروسکام تولد گرفتم...(من تا کلاس اول شیراز بودم) و بعد مرضیه بهم گفت آتی یادت میاد یه بار مامانت رفت نونوایی ما چیکار کردیم؟ هنوووووووز تعریف نکرده بود مردم از خنده بودم اونم کوچیک بود سنی نداشت)و خیلی میترسیدیم و مامانم بهمون گفت شما بشینید خونه تا من برم و بیام....و همون موقع که مامانم رفت بیرون تلفنمون زنگ خورد و یه مردی پشت تلفن یه چیزی گفت و منم از وحشت داشتم سکته میکردم به مرضیه گفتم بیا بریم پیش مامانم من گریه میگردم...و اونم گفت بریم.(ما خونمون دو تا در داشت.یکی به حیاط خلوت راه داشت یکیش هم به کوچه راه داشت)و ما ترسیدیم از در حیاط خلوتمون بریم اخه خیلی شلوغ و تاریک بود و از در کوچه رفتیم مرضیه همینجووری داشت واسه خودش میدویید که من توی راه دمپاییم افتاد.... و صدای مرضیه کردم و اون اصلا عین خیالش نبووود... دمپاییم افتاده اون داره میدوهه من از ترس اینکه توی کوچه تنها بشم پا برهنه دوویدم دنبال اون و رفتیم پیش مامانم.و موقع برگشتن هر دو تا درا بسته شده بودن تا اینکه بابای مرضی اومد و درو باز کرد. خلاصه ما کلی خاطره تعریف کردیم.تا عصر که خالم رفت خونه ی مادر بزرگم و ما اومدیم کلی عکس گرفتیم..و بعدشم مرضیه داشت ازم فیلم میگرفت ......... خلاصه دیروز خیلی خوشگذشت.جاتون خیلی خیلی خالی بودش باور کنید... پ.ن۱:دوست دارم برم سینما(درباره ی الی)شاید امشب رفتیم.... پ.ن۲:خیلی بد شد که برزیل قهرمان جام کمفدراسیون ها شد!!! پ.ن۳:همچنان منتظرم تا از کلاس فوتبال زنگ بزنن و بگن کلاس تشکیل شده... پ.ن۴:دیروز در حد تیم ملی خندیدیم..... پ.ن۵:از نظرات همتونم ممنونم.به غیر از بعضیا که قصد اذیت دارن... نظر فراموش نشه.فعلا بای خوووووووووووبین؟وااااااااای خدای من نمیدونید که چقدر خوشحالم. اینگاری دارم بال در میارم. و بابام یه فیش گرفت (فیش ثبت ناااااااااااااااام)وااااااااااااااااااااای باورم نمیشه. یعنی من میخوام برم برای کلاس فوتبال ثبت نام کنم؟؟؟؟ ای جااااان..... اونوقت فکر کنید اگه خدا بخواد و خودم تلاش کنم به تیم ملی دعوت بشم. اون وقت چی مشه؟آتی دیووونه میشه گرچه الانم یه خورده هستم. اهه حالا من یه چی گفتم تو چرا باور میکنی رفیق گلم؟؟؟ بچه ها برام دعا کنید از ته دلاتون تا بتونم موفق بشم. شما که نمیدوونید فوتبال عمر منه.تموم زندگی من فوتبال. نمیدوونید بخدا وااااااااای راستی تا یادم نرفته تشکر میکنم از تک تکتون بابت این همه نظرای قشنگ و مشنگ... قربوووووووون همتون برم.... راستی دیشب شب آرزوهاا بود.... من یه عالمه آرزو کردم. اگه بشه که من میمرم.آخه نمیدونید که چه آرزوهایی کردم. شخصیه. خوب بگید ببینم فیلم رستگاران میبینید؟ من عاشق شخصیت پونه هسم.اصلا باحال بازی میکنه به نظر شما؟؟؟!!! اسم اصلیشم عافطه نوریه/موقعی توی نرگش بازی میکرد ازش خوشم اومد. بچه ها به اینا توجه کنید:خیلی باحالن.برید به دوساتون بگید.شما باید از دوستتون بخواید که این اولیه و بگه و بعد شما دومیو جوابش بدید خوب؟ ۱ـچوری۲ـ عاطفه نوری ۱ـ شنزار۲ـمحمد رضا گلزار ۱ـ آبشار ۲ـ مهناز افشار ۱ـمنگنه ۲ـ لعیا زنگنه ۱ـ تهی۲ـ(بچه ها جواب این زشته نمیگم ولی باحاله اگه وابشو میخواین بگید توی خصوصیهاتون میگم) ۱ـ کجایی۲ـ امین حیایی ۱ـ کی ۲ـ مهدی سلوکی همینا یادم مونده... وگرنه کلی از اینا بلد بوودم. یادش بخیر تابستوونا که پسر داییم(حسین )میومد بوشهر از اینا برامون میساخت. الان لیور پوول.خیلی جاش خالیه.باورکنید... یادم میاد پارسال خواهر حسین(فاطمه)اومده بود بوشهر اون سوم راهنماییه. امسال میره اول.اونم عین خودمه عشق فوتبال و کشت مرده ی نیکی یه روز عصر که من خونه مادر بزرگم بودم حسین گفت ما بریم توی حیاط تا بامون فوتبال بازی کنه. انقدر حال داد که خدا میدوونه.بعد یه بار من خیلی صداش زدم.همش میگفتم حسین حسین. بعد اون گفت (توی ماه محرم هم اینقدر نمیگید حسین حسین) اصلا خیلی بچه خوبیه.خیلی باحاله.باور کنید. بعد تقریبا ساعت ۱ اینای شب بودش.و به حسین گفتیم مارو دور بده. اونم از خدا خواسته ...اول رفتیم ساندویچ خریدیم از ساندویچی پایین خونمون. تا اون اماده بشه هم رفتیم پارک.اینقدر حالیدیم که خدا میدونه.هوا هم خنک بود. اصلا من و فاطی خیلی خلیم. یه شب خوابیده بودیم.خونه خالم اینا بودیم.منم که دیر خوابم میبره.اونم خواب بود. منی که تازه خوابم رفته بود و بیدار کرد.میگم چیه؟میگه یه دیقه بلند شو.حالا بلند شدم واسم میرقصه یه شبم با فاطی اینا و مامانم اینا خلاصه کل خاندانمون رفته بودیم ساحلی بعد توی ساحلی یه جایی هست که گذاشتن واسه فوتبال ساحلی .اونجا داشتن فوتبال بازی میکردن من و فاطی هم که عشق فوتبال بودیم و رفتیم واسه خودمون اونجا فوتبال دیدیم. خلاصه...همینجوری اینارو نوشتم.تا ثبت شه. راستی الگوی من فقط و فقط بکام .همین. هرگز نشه فراموش.؟اگه گفتی چی؟ نظر دیگه بابا.فعلا پس زیاد تعجب نکنید تازه من که همشو نمینویسم.اون باحالاشو مینویسم دیشب آیین و با مامانم و خاله هام رفته بودن خونه زندایی مامانم آخه هر ماه دعا دارن.. منم خونه بودم.با بابام و داداشم.آیین هم واسه خودش رفت بیروون. خلاصه ساعت ۸ نشده بود آیینه زنگید و گفتش کم کم اماده شو بریم بیرون با بچه ها(گروه خلان) این بار رییس مونم اومده بود.آخه احساس یمکنم اون از همه ما خل تره. خلاصه من آماده شدم و بعد آیینه با مرضیه اومد خونمون و یه رب ساعتی خونه بودیم. و بعد رفتیم دنبال مهنا و محدثه غذاش زیاد تعریفی نبود اما جاش خیلی باحال بود.خیلی خیلی .باکلاس بودش. و شلوغم بود.و ما رفتیم دو تا میز و بهم چسبوندیم و نشستیم. ۲۰ دقیقه طول کشید تا ما غذا انتخاب کردیم.من یعنی آتنا خانم گل به همراه (سالاد پاستا و آیینه و مهنا هم اسپایسی ۳تیکه سفارش دادن.با نوشابه و اینا. من که اصلا سالاد پاستاشو نخوردم.نمیشد بخوریش.باور کنید.تازه همه پیتزامم نخوردم. خلاصه ما توی رستوران فیلمی داشتیما.از دست محدثه خانووم.خندمون میورد که همه نگامون میکردن. منم که اصلا کنترل ندارم.من همینجوری به ترک دیوار میخندم .واای من انقدر بلند میخندیدم که خدا میدونه. ولی اصلا مهم نیست ...بیخیال...خوشی لحظه ها به همین چیزاشه.مگه نه؟ بعدشم همه رفتیم سوار ماشین شدیم و توی راه کلی توی ماشین جیــــــــغ میکشیدیم. و دست میزندیم و میرقصیدیم.خیلی حال دادا. ما همه اونجا خواننده بودیم.به آیینه گفتم اهنگ ساسی مانکن و بزار و همه باهاش خوندیم. آخه من عاشق گوشواره ساسی مانکن هستم. نویسان عزیز زنگید به آیینه درست نمیدونم بهش چی گفت ولی میدونم ازش خواست که فردا یعنی پنج شنبه قراره با وبلاگ نویسان جمع بشن نمیدونم برا چی.همین و بعد هم آیینه گفت ما دارین فردا میریم و قطع کرد.و بعد از چند دقیقه گفت میخواید بریم ردپا و ببینیم؟ همه گفتیم بریم و زنگید آدرس و خونشونو پرسید. و ما هم رفتیم پیشش و خلاصه یه ۲۰ دقیقه داشتیم حرف میزدیم.این سومین باری بود که من ردپا جان و میدیم. و خیلی خانوم دوست داشتنی و مربونی بودن. خلاصه ما اومدیم که دیگه بریم برامون شربت اورد (همون دم در خونشون)واااااای دخی خاله های من که انگار شربت ندیده بودن. آبروووووووومووووووووون رفت. هم کلی رقصیدیم و اینا...و بعد مرضیه و بردیم خوشنون و چون خالم اینا خونمون بودن مهنا و محدثه و اوردیم خونه خودمون.رفتیم بالا و یه رب ساعتی بود رسیده بودیم که یهو علی اومد خونه و گفت چشاتونو ببنیدید اینو که گفت همه چهار چشی نگاش کردند .یکی میگفت حیوون اوردی خلاصه هر کی یه چی گفت مثل برق رفتیم دنبالش هممون به جز مامانا و بابا ها. و گفت مامان محمد(دوستشه) از دبی برام شکلات اورده و ما هم همگی فقط کیندر برداشتیم. و گفت برام تی شرت هم اورده و هنووز چیزاشو باز نکرده بود واسه همین گفت فردا بیا ببرش. منم همون موقع بلند گفتم (یه دوست اینجوری که قد ما نمیخوره) خلاصه شکلاتم خوردیم و اینا..... خیلی خوشگذشت خیلی خیلی خیلی خیلی.عاشق همتونم.بوس به همه بای سوال سوال سوال؟؟؟ اگر قرار باشد هر روز آدم مشهوری برایت پیام احساساتی بفرستد دوست داشتی آن شخص چه کسی بود.؟؟؟ جواب خودم: نه بکام میشه نه انریکه چون هر دو زن دارن منظورم کمران و هومن اما هومنش. جواب به آقای مهدی: من كه براي شما نمينويسم.من اينجا مينويسم تا خاطراتم و ثبت كنم.و دوست دارم ديگران هم بخوننن.شما هم كسي اجبارتون نكرده بياي و وب مسخره منو بخوني.اصلا هم براي من مهم نيست ميخواي چي بگي.چون دوست ندارم ذهنمو با حرفاي بيهوده ي شما دوست عزيز خراب كنم. خوبین؟وااااای بچه ها باورتون میشه شاهین بعد از ۱۰ سال به لیگ صعوود کرد خوب صبح با آیین و آیینه رفتیم مرکز خرید .بعد رفتیم مغازه بورژوا(آرایشیه)و من یه لاک صورتی خریدم. که انقدر شلووغ بود که خدا میدونه...میخواستیم بریم شهر کتاب. موقعی که رفتیم صاحب شهر کتاب میگفت میخوایم اینجا و بفروشیم.خیلی حیف شد. و منم چند تا کتاب خریدم!! ۱ـگناه من چیست؟(رمان) ۲ـروز اول عشق ۳ گانه ـ آدم و هوا.مشی و مشیانه.جمشید و جمک. ۳ـ ا گر های روح. ۴ـ اگر های عشق. و خریدم.و میخوام شب بخونمشون.و بعدشم رفتیم نمایندگی سوآچ توی ششم بهمن. وای یه گردن بند بود خیلی خوشگل بودش. خلاصه ناهارم خونه ی خاله سیمینم دعوت بودیم. ناهار آلبالو پلو-خورشت-زرشک پلو-باقله پلو-ماکارونی-مرغ داشت جاتون خالی پ.ن۱:دیشب خونه خاله زهرام دعوت بودیم.اونجا شام(سالاد الویه-کپه-پنکیک سوسیس) بازم جاتون خالی. پ.ن۲:به سوالتم جواب بدید.لطفا.ممنونم. فعلا بای سوال سوال سوال اگر بخواهی بزرگترین و عمیق ترین ترست را نام ببری.چه میگوی؟
.مرسی بابت تموم نظر های
.
.اول از کلاسام بگم بعد میرم سراغ اون![]()
.
.
.من خیلی خوشحالم...خیلی ![]()
![]()
![]()
.![]()
.
.
.من به مامانم میگفتم :براش اینو بخریم تولد ۶سالگیش![]()
.![]()
![]()
...
.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.واسه همین برید ادامه مطلب و عکساشو ببینید...![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
...
.
...گفتم :یه بار مامانم رفت بودش نونوایی (منم که کوچیک
...و میگفت بدو بیا.حالا من بهش میگم![]()
.ولی خداییش خیلی بد بودا...![]()

.آخه دیشب رفتیم استادیوم.![]()
![]()
![]()
.
....![]()
![]()
![]()
.اینارو گفتم تا از این به بعد بدوونید
...
.یعنی میشه بر آورده بشن؟![]()
.نمیشه گفت.باور کنید....![]()
![]()
![]()
.![]()
.![]()
![]()
یه شب من خونه مادر بزرگم موندم پیش فاطی...
.تا هم دیگرو میبینم خل میشیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه خورده هم نیکیه.البته اون الگوی سوسولیمه![]()
![]()

![]()
.
(محدثه)![]()
![]()
. و اونارو سوار کردیم.و یه راست رفتیم رستوران کاکتوس.![]()
![]()
.
(پیتزا مخصوص کاکتوس)
)آیین و مرضیه و محدثه هر کردم یه نوع هات داگ سفارش دادن.![]()
![]()
.![]()
![]()
.
.وو همینجوری که توی راه بودیم یکی از وبلاگ
.
.![]()
.![]()
.ولی کلی خندیدم.همه تشنه ی کربلا بودیم.![]()
.و بعدشم اومدیم که بیایم خونه و دوباره از ساحلی اومدیم و اونجا
و یه کیسه پشتش بود و با تمام قدرتش دویید تو اتاقش و ما هم![]()
.![]()
.پس ترجیح میدادم هومن برام پیام احساساتی بفرسته.![]()
![]()
جناب آقاي مهدي.همين
.![]()
.خیلی خوشگله.باور کنید.
.بعدشم از طرف استادیوم رفتیم.![]()
![]()
.![]()
.خیلی خوب بود و فوتبالم همونجا دیدیم.![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


