تبليغاتX
زندگی دوست داشتنی من!


زندگی دوست داشتنی من!

سلام.حالتون چه طوره؟

خوبید؟امروز رفتیم سینما(فکر کنم به سینما رفتن معروف شدیم)نه؟؟

رفتیم فیلم سوپر استار که پیشنهاد میکنم حتما برید.با بازی شهاب حسینی.

تازه ما نصف فوتبال و هم توی سینما دیدیم.ولی آخه به این میگن فوتبال؟؟

خیلی زشته.ولی باید همین جا به همه بگم چه استقلالی چه پرسپولیسی.

امیدوارم همه جنبشو داشته باشن.ما باید قبول کنیم که استقال فقط  میتونه توی لیگ بهترین

باشه برای هوادارش.ولی ما (پرسپولیس)توی لیگ ردهی ۴ م و داریم (الان نمیدونم)

و هواداران مارو به پارسال مقایسه میکنن.زمانی که ما جای استقلال و داشتیم.استقلال کجا بود؟؟

ما به جایگاهی که هستیم افتخار میکنیم.ولی استقلال  اون قدر پایین بود که امید همه و گرفته

بودش.هوادارن (که خودم یکیشم)پرسپولیس همیشه امید دارن .ما  توی جایگاه بدی از لیگ نیستیم.

شاید جایگاهمون برای اسم پرسپولیس خیلی پایین باشه.ولی بازم.همه امید دارند که پرسپولیس

توی آسیا موفق میشه.و این امیدواری هیچ وقت نمیمره.پس اگه هوادار پرسپولیس هستی

امید تو نگه دار.به قول یکی از پرسپولیسیا امید آخرین چیزی است که میمیرد.و من به این

حرفش واقعا ایمان دارم.اگه شما ها هوادار پرسپولیس هستید از تیمتون حمایت کنید.

چون اول از هر کسی هوادار به تیمش و بازیکناش و مربیانش امید برای رسیدن به هدف هارو

میده.پس همه باهم بگید.

                   پرسپولیس اول باشی آخر باشی دوست داریم

         shadiye tarafdarhaye piroozi - 29 aban by میثم

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:35 توسط آتنا| |

سلام دوستان.خوبید؟

۱۳ به در و چه جوری گذرونید؟؟خوب بود؟خوشگذشت؟؟چی خوردین؟چی کار کردین؟

جواب اینارو باید بدیدا توی نظرات منم الان جواب میدم.

خوب بزارید مثل همیشه از لحظه ی اول براتون بگم.!!

صبح ساعت ۸ بود که آیینه منو بیدار کرد و گفت بپوش میخوایم بریم بریم دنبال  بچه ها(مهنا و مرضیه)

و منم زود ی بیدار شدم.اصلا حوصله ی آماده  شدن نداشتم.و  خلاصه ساعت ۹ بود که رفتیم 

دنبالشون.وقتی رسیدیم اونجا اول یه خورده اهنگ گوش دادیم.و بعدشم خل و بازی هامون گل کرد.

ولی خیلی کیف داد.بعد با مامانم و بچه ها رفتیم  لب دریا و من و مرضیه فقط پاهامون و زدیم توی

آب.من هر چی شلوارمو میکشیدم که بره بالا نمیرفت و یه خورده خیس شدم.

بعد از یه رب ساعتی رفتیم اونجا.اون موقعه دختر دایی هامم اومده بودن.(چکامه.میکامه)

و ما داشتیم از گشنگی تلف میشدیم.ناهار هم جوجه داشتیم..

و بعد از یه رب ساعتی سفره و انداختن.و غذا خوردیم..و بعد از ناهار  هم بعضی ها داشتن

چایی میخوردن که یهو  همه تصمیم گرفتن برن دریا. و ما هم رفتیم.و اینبار خیلی ها رفتن توی آب.

و خیلی بیشتر خوشگذشت.اینم از ۱۳ ما.ولی زیاد دلچسب نبود.

پ.ن۱:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دارم دیوووووووووووووووووووووووووونه میشم.

وقتی به شنبه فکر میکنم مخم هنگ میکنه دوست دارم ترک تحصیل کنم.

پ.ن۲:از ۱۳ به در خوشم نمیاد .امروز مثل جمعه میمونه خیلی دل گیره.

پ.ن۲:دیشب اومده بودم نت .تا ساعت ۱۲ اینا داشتم خلاصه جومونگ و میوخندم.

تا قسمت ۳۹ بود .خیلی حال داد.سوسانو هم ازدواج میکنه.بقیشو خودتون ببینید.

 

              Every day sailing the salt sea by neloqua

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 18:10 توسط آتنا| |

سلام سلام سلام.!!!حالتون خوبه؟خوشمیگذره؟منم خیلی خیلی خیلی خوبم.

پریشب یکی از بهترین شبای عمرم و گذروندم.!!! ساعت طرفای ۴ اینا بود که محدثه (دختر خالم)

زنگ زد به خونمون و گفت میاید بریم دریا شنا کنیم.ما هم قبول کردیم.و من و آیین و آیینه هم

آماده شدیم که بریم.خلاصه رفتیم دم در خونشون و اونا گفتن ما میخوایم پیاده بریم و فقط مهنا با ما

اومد.چون ما آدرس دریای ریشهر و بلد نبودیم.خلاصه به یه زور و زحمتی خودمون و از پله ها ی بلند

اوردیم پایین.و همگی کفشامون و در اوردیم و رفتیم توی آب.من که اونجا فقط آب نمک میخوردم.

و جیغ میزدم.تموم بدنم خیس شده بود. و بعد از یه نیم ساعتی از آب اومدیم بیروون.!!!

و خالم برامون چادر میگرفت و ما یکی یکی میرفتیم لباسامون و در میاوردیم.

من خیلی لباسم جالب بودش.آخه گوش کنید یه دیقه:من و علی (داداشم)حوله هامون فوتبالیه

مال من رئال مال اون بارسا.مامانم هم حوله هامونو اشتباهی گذاشته بود یعنی حوله علی تو

کشو من بود حوله منم تو کمد اون بود.منم مجبور شدم حوله علی و بیارم.

خلاصه من لباس رئال مادرید و پوشیده بودم و بعدم حولهی بارسا و  دورم کرده بودم.خیلی حال داد.

بعد مهنا  اینا و رسوندیم و گفتیم شب آماده باشن میایم بریم ساحلی.و به مرضیه هم زنگیدیم.

و من رفتم خونه و حمام کردم.و بعدم  نشستیم جومونگ دیدیم.و اماده شدیم.

اول رفتیم دنبال مرضیه و بعد هم دنبال اون دو نفر.(مهنا .محدثه). و بعدشم آهنگو کله  کرده بودیم و

توی راه کلی جیغ و هو و .... میکشیدیم.و تا پلیس میدیم و ضبت و خاموش میکردیم و بلند میگفتیم

ملوانان خلبانان بکوشید در راه عللم.و اونشب کلی کیف داد.و بعد آیین رفت بنزین بزنه.

و ما توی پمپ بنزین  یه آبرو ریزی زشت کردیم.ما پشتیا  همه این شعرو میخوندیم.

مامانم گفته به من دست تو دماغم نکنم .   گیگیلی در نیارم گرد نکنم شوت نکنم.

کنار حوض جیش نکنم.جوجه هارو خیس نکنم.    سر زنگ ریاضی دیر نکنم.

پسر همسایه و بوس نکنم.                         پیچ صندلی بابامو شل نکنم .

اما من.....

و با صدای بچگونه همه زل زده بودن به ما.و ما کلی خندیدیم.خلاصه بعد توی راه بودیم.

که آیینه برامون مبارکه منصور و گذاشت و ما دیدیم پشت سرمون عروس و داماد.و آهنگ کله کرده

بودیم و باش میخوندیم و براشون هو و دست و ... میزدیم.

عروس خیلی ناناز بود و برامون دست تکون داد.و بعدشم رفتیم رستوران زیتون.و  غذاهای جالبی

خوردیم.محدثه:بیف استراگانف .مهنا:جوجه چینی.مرضیه:مرغ کرانچی.آیین و آیینه پیتزا.

منم :پاستا سیسیل.. و تا غذاهامون داشت اماده میشد رفتیم توی زیتون و  یه چرخی زدیم.

و بعدشم رفتیم کتاب فروشی کنار زیتون و بعدم مغازه ورزشی کنار زیتون.

غذاهامونو گرفتیم .رفتیم ساحلی نشستیم خوردیم.و اونجا هم کلی خندیدیم.

و بعد داشتیم میرفتیم خونه که مامانم زنگید و به آیینه گفت شب میرید خونه ی مادر جون؟؟؟!!

آیینه هم قبول کردو به ما گفت که شما هم بیاید.همه قبول کردیم.و یه دفعخ دیدیم  سیل داره میاد.

و ما هم کلی اهنگای رمانتیک گذاشتم.(علی اصحابی)(ولنتاین)و رفتیم خونه ی مادر جون.

و اونا هم کلی واسه هم خاطره تعریف میکردیم.و میخندیدیم.

خیلی شب خوبی  بودش یه شب جنجالی.

پ.ن۱:اینجا داره باروون میاد.خدا کنه واسه ۱۳ به در بند بیادش.دوروزه پشت سر هم داره میاد.

پ.ن.۲:یه خبر برای جومونگی ها ی گل....جونوگ تقریبا ۳ قسمت بازی نمیکنه.و به دست یه

قبیله گرفتار میشه و اونجا با یه نفر ازدواج میکنه.و همه فکر میکنن جومونگ مرده.و تسو امپراطور 

میشه چون امپراطور داشت میمرد.    

پ.ن۳:دیروز رفتم توی یه بلاگی عروسی جومونگ و سوسانو و دانلود کردم.(خیلی عشقه ه ه )

نظر یادتون نره.های بای.

 

                Its raining by H a r e e s h

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:21 توسط آتنا| |

سلام به تمامی دوستان گلم.حالتون که خوبه؟

خوب الان بوشهرم.واقعا این چند روزه روزای خوبی بودن.

چهارشنبه:صبح زود بیدار شدیم و آمده شدیم که حرکت کنیم بیایم بوشهر.منم شب قبلش

mp4مو  پر ا ز اهنگ كرده بودم كه توي ماشين گوش بدم.!!

ساعت طرفاي 5 اينا بودش كه رسيديم بوشهر.خاله سيمين و مهنا و عمو رسول خونمون بودن.

از مهنا پرسپيدم كه علي كوش؟؟گفتش رفته بليت سينما بگيره!!گفتم چه فيليمي؟؟

گفت اخراجي  هاي 2!!!شايد باورتون نشه ولي دقيقا دو رديف سينما براي خودمون بود.

يعني حدود 30 نفر بوديم.اونشب خيلي كيف داد.بعدشم رفتيم خونه ي مادر جونم .

ساعت طفاي 11 اينا بودش.من و فاطمه (دختر داييم)كه عيد ميان بوشهر خيلي با هم جوريم.

تا صبح داشتيم ميخنديدم.من و فاطي خيلي گشنمون بود.بعد وقتي مادر بزرگم رفت خوابيد!!

من و اون رفتيم توي آشپز خونه و من با چنگال در فريزرشو باز كردم.بعد علي اودمدش و تموم

فريزر رو خالي كرد  و بعدش هم چند تا بستني و به همرا ه پفك هاي يخ زده ديد.!!

من و فاطمه انقدر اونشب خنديديم كه خدا ميدونه.بابا  و داييم اينا هم در حال دعا خوندن بودن!!

البته دعا كه نه!!ولي اونا ميگن دعا .

بعدشم دقيقا ساعت 4:23 دقيقه بود كه من و فاطي خوابيديم و صبح من ساعت 9 بيدار شدم.

پنچ شنبه:و آيين اومد دنبالم كه برم خونه.آخه قرار بود مامانم بيادش.منم خوشحال بودم.

خلاصه واسه ناهار عمم اينا بودن.و بعد از ناهار همه رفتيم فرودگاه.جلوي مامانم.

توي  خيابونا كلي بوق و دست زديم.و بعد كه رسيديم خونه يه گوسفند كشتن.

(خيلي چندشي بودش.)بعدم همه رفتيم بالا و همه اومده بودن و شام خورديم.

جمعه :پنج شنبه شب داييم اينا خونه ي ما موندن.دوباره همه رفتن سراغ دعا خوندن.

ما هم تا ساعت 3 اينا بيدار بوديم.و همش در حال خنديدن بوديم با فاطي.

بعدش مامانم به آيينه گفت به خاله زهرا زنگ بزن و بگو كه ناهار بياد.

خاله سيمينم كه صبح خودش اومده بود.و ناهار  خورديم و بعد علي رفت البوم هاي عكسو اورد.

و يه عالمه آلبوم ديديم و كلي هم خنديدم.بعد دايي مامانم اوم خونمون و جومونگ هم ديديم.!!

شبم سالگرد ازدواج داييم و زنداييم بودش.و  رفتيم خونه ي دايي مامانم.

و شامم كلي چيزاي خوشمزه خورديم.(خيلي كيف داد)

شنبه:روز خوبي نبودش از صبح پشت نت بودم يا از بيكاري زوب ميساختم يا بازي ميكردم.

يا نظر ميدادم و يا ميرفتم تو سايت رپرا و عكس در مياوردم!!

و بعدشم كه دعاي مامانم بود .همين.

پ.ن1:ايرانم كه به اين عربا باخت.ولي مسعود عجب گلي زدا!!(مسعود زد ديگه آره؟؟)

پ.ن2:به علت دعاي مامانم جومونگم نديدم.بايد فردا ببينم.!

پ.ن3:عاشق كليپ حسين توهي كه اسمش كليد هستم.خيلي باحال.امروز كلي توي سايتش با

عكساش حال كردم.

پ.ن4:شايد براي 13 به در بريم هليله.امسال خيلي زود گذشت.اصلا حوصلهي درس و مشق و ندارم.

وقتي بهش فكر ميكنم ديوونه ميشم.

نظر يادتون نره ها.باي

 

          LIFE IS GOOD by B L R

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط آتنا| |

سلام دوستان گلم.حالتون خوبه؟

خوب چیکارا میکردین؟وعض عیدی هاتون خوبه؟خوب بگذریم بریم سر اصل مطلب.

دیشب به همراه آیین و آیینه رفتیم سینما فیلم اخراجی های ۲ .

واقعا فیلم قشنگی بودش.و خیلی متفاوت با فیلم اخراجی های ۱.

خیلی وفت بود یه فیلم درست و حسابی ندیده بودم که دیدم.

واقعا خیلی کیف داد.اگه این فیلم توی شهراتون اکران شد حتما برید.از دستش ندید.

بعد از فیلمم رفتیم آیین برامون آیس پک خرید.خیلی خوب بودش (باور کنید)

قراره مامانم ۶ ام بیادش و ما فردا داریم میریم بوشهر.

نظر فراموش نشه هاا.بای

 

          New Japanese Ice Cream by Food Trails

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:11 توسط آتنا| |

سلام.حالتون خوبه؟

این بار خیلی زود آپ کردم.

خوب عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

دیروز هر یک از اعضای خانواده ی ما یک جا بودن.الان براتون میگم:

من و آیین و آیینه بندر عباسیم.بابا و علی بوشهرن مامانم هم مکه ست.

جالب مگه نه؟دیروز زمانی که عید شد مامانم داشت میرفت مکه.و خیلی خوشحال بودش.

خوب عیدی چی گیرتون اومد؟من مامان گلم که از قبل برام خریده بود یک ساعت بهم داد.

آیین و آیینه هم بهم یه تقویم خیلی باحال دادن.خدا وکیلی خیلی باحاله.

به همراه ۱۰ هزار تومن.حالا منتظرم برم بوشهر ببینم اونجا چقدر پول گیرم میاد.

پارسال اصلا سال خوبی برام نبود.ولی امیدوارم امسالم مثل پارسال نشه.

خلاصه عید همگی مبارک.

پ.ن۱:من عاشق سریال جومونگ هستم.بهترین سریالی که توی عمرم دیدم.

و همچنینی عاشق خانم هان(سوسانو)خیلی دوسش دارم.خیلی نازه ه ه ه ه

جومونگ خوبه.خیلی خوشحالم اخه دیگه هر روز میتونم ببینم.

پ.ن۲:از سریال مرد ۲ هزار چهره متنفرم.پارسال اصلا نگاه نمیکردم.

راستش از مهران مدیری متنفرم.

پ.ن۲:پارسال توی همین موقع ها تیم پرسپولیس اومد بندر عباس .و من و آیین رفتیم هتل هرمز

و اونارو دیدیم و کل بهمون خوش گذشت.هیچ وقت این روز بزرگ و فراموش نمیکنم.

ولی خیلی حیف شد آخه نه نیکی بود نه خلیلی.هر دو تیم ملی بودن.ولی

اصل کاری امپراطور بودش و کلی با هم دیگه خوشگذروندیم.(یادش بخیر).

اینم عکس سفره ی ما:

 

       

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:49 توسط آتنا| |


Design By : Night Skin