تبليغاتX
زندگی دوست داشتنی من!


زندگی دوست داشتنی من!

سلااام به همه ی دوستان خوبید؟

خوب ببخشید انقدر دیر به دیر آپ مینکنم آخه خیلی سرم شلوغه.

اول از همه عید نوروز و پیشاپیش به همتون تبریک میگم.امیدوارم که سال خوبی و داشته باشید.

خوب برمیگردیم به ۱ هفته پیش تا یه مروری به کارهام بکنیم.

شنبه:مامان گل و مهربونم قرار بود که بره مکه.خودشم خیلی خوشحال بود.

و ما هم از اون خوشحال تر بودیم.خلاصه ساعت ۱ رفتیم طرف فرودگاه.موقعی که ما رفتیم خیلی

خلوت بود ولی همینجوری یهو شد غلغله.

مامانم هم بالاخره به آرزوش رسید و رفت مکه.همون روزم من ساعت ۶ امتحان زبان داشتم

big test داشتم.و متاسفانه اين ترمم افتادم.آخه منم فقط نصفي از كتاب خونده بودم.

چون كه با تست اومدم اين دوره آخرش.واسه همينم افتادم.

يكشنبه:قرار بود كه من و آيين و آيينه بريم بند عباس .علي هم قرار بود كه بياد ولي با پسر عمه

هام.اونا زود تر از ما حركت كردن.من از موقعي كه نشستم توي ماشين حالم بد بود تا آخرش.

آخه به ماشين و هواي گرم حساسيت دارم.همش احساس ميكنم حالم ميخواد بد بشه.

خلاصه ساعت 6 اينا بود كه رسيديم بندر عباس.بعد رفتيم طرف خونه ي آيينه اينا و منتظر شديم

داداشم اينا بيان.آخه داداشم(علي)اولين بارش بود كه ميومد خونه ي جدید خواهرم.

وقتي رسيديم من يه راست اومدم نت.و بعدشم آيين رفت ويديو كلوپ و فيلم(دلداده)و گرفت.

فيلم باحالي بودش.ولي من چار چنگولي و خيلي بيشتر دوست دارم تا دلداده.

بعدشم زنگ زدن برامون (پيتزا-پيتزا يوناني-دو تا همبر-3 تا سيب زميني)اوردن.

اونشب آيينه اينا سنگ تموم گذاشتن.بعدشم رفتيم خوابيديم.

دوشنبه:دوشنبه صبح كار خاصي انجام نداديم.تا ظهر كه علي از خواب بيدار شد.

و بعدشم آيينه برامون فيلم هندي گذاشت(فنا)خيلي باحال بودش.مخصوصا شعراش.

حالا بعد اگه خواستين بريد ادامه ي مطلب عكساشو ببينيد.

عصرم همگي آماده شديم  تا بريم بازار(سيتي سنتر) و من كلي چيز خريدم.بعد از سيتي سنتر رفتيم

(ستاره شرق)جديد باز شده بود و رفتيم توي يه مغازه ورزشي.من يه تيشرت رئال خوريدم.

آيينه (والنسيا)آيين(ور در بر من) علي (منچستر يونايتد) خيلي باحال بود.

وقتي رسيديم خونه هممون لباسامون و پوشيديم .و خيلي جالب شده بود.

و بعدشم رفتيم (بسكين رابينز) و كلي حال داد.

سه شنبه:علي رفت بوشهر.و ما هم عصرش رفتيم (زيتون)و (ستاره) وااي چقدر شلووغ بودن.

و دوباره كلي خريد كرديم.و زوود اومديم خونه تا بازي پرسپوليس و از دست نديم.

چهار شنبه: چهار شنبه و هيچ وقت فراموش نميكنم.

عصرش رفتيم (رويال) و (زيتون) و بعد رفتيم شام گرفتيم و رفتيم لب دريا.

همين.

 

پ.ن 1:: مامان گلم زنگ زد و بهم گفت هر چي گشتم برات لباس بكام بخرم گيرم نيمود.

خدا وكيلي بهترين مامان دنيا و دارم.همين كه به يادم بودي ممنونم. مامان گلم.

پ.ن 2::اگه ميخوايد عكسهاي فيلم فنا و ببنيد و خلاصه داستان و بدونيد و يا كلشو به ادامه مطلب

بريد.

 

نظر فراموش نشه هااا.باي

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:24 توسط آتنا| |

سلام به همگی دوستان.حالتون خوبه؟چه خبرا دوستان؟خوشمیگذره؟خوب امشب میخوام از این چن

د روز براتون بنویسم.

چهارشنبه:مامان و بابام قرار بود برن شیراز و آیین و آیینه قرار بود بیان بوشهر.وقتی از مدرسه تعطیل

 شدم رفتم توی سرویس و خالم اومد و برام ساندویچ اورده بود.در صورتی که مامانم شب قبلش برامون

 سالاد فصل درست کرده بود.اومدم خونه دیدم علی نیست.فکر کردم اونم رفته شیراز آخه مامانم گفت

 علی هم قراره بره شیراز.خلاصه یه خورده اومدم پشت کامپیوتر و دیدم دارن زنگ میزنن.دیدم علی و

  در وباز کردم.خیلی خستم بود.علی رفت خوابید منم از بیکاریم رفتم خوابیدم!!همون روز

استقلال هم بازی داشت میدونستم بازی داره ولی یادم نبود.خلاصه من ساعت گذاشته بودم که بیدار

بشم.بیدار شدم و رفتم توی هال مون و دیدم که کسی خونمون نیست و تلویزیون داره بازی استقلال و

 نشون میده که دوتا خورده بود.منم همون اول کاری حسابی خوشحال شدم و همش دعا دعا میکردم که

 ببازه.و آخرم که باخت ساعت طرفای ۵ اینا بودش که دیدم آیین و آیینه اومدن.خیلی خوشحال

بودم.خیلی وقت بود که ندیده بودمشون و دلم خیلی براشون تنیگده بود.خلاصه اونا اومدن و یه خورده

هم با هم شیرینی خوردیم و ....من همون شبش کلاس داشتم و آماده شدم که آیین منو ببره کلاس.

خلاصه من رفتم کلاس و دیدم هیچکدوم از بچه های کلاسمون نیستن.!!

رفتم توی زبانسرا ایستادم .دیدم ساعت ۸ شد ولی من ۸ ده کم کلاس داشتم.رفتم به منشیمون

گفتم مگه امشب کلاس نیست؟گفت که نه!!!

منم به آیین زنگیدم و گفتم بیاد دنبالم.بعد رفتیم خونه و آیینه آماده شد که بریم یه چرخی بزنیم و...

بعدشم بریم دنبال مامانم!!

پنج شنبه:قرار بود که آیینه بره آرایشگاه و موهاشو درست کنه.

و منم خیلی دوست داشتم موهامو کوتاه کنم.حالتش رفته بود و ....اومدم خونه آیینه گفت که

برای ساعت ۳ برات وقت گرفتم خودم دو دل بودم که برم یا نرم.و بالاخره رفتم.

ساعت ۳ شد و آماده شدیم و رفتیم موهامو کوتاه کردم خیلی نانازی شده.

بعدشم اومدیم خونه و آماده شدیم که بریم بازار .رفتیم ولی هنوز جنسای جدیدی نیورده بودن.!!

و گفتن که دوشنبه سه شنبه جنسامون میرسه.خلاصه یه دوری زدیم .

و بعدشم رفتیم ساعت فروشی.منمساعت و دو تا انگشتر  مارک دارگرفتم.

خیلی نازن.!!

بعدشم اومدیم خونه و مامانم گفت که میخوام فردا بگم که خاله هام ناهار بیان خونه!!!

جمعه:جمعه صبح بیدار شدم و روز قبلش یه آهنگ دانلود کرده بودم که اسمش پرسپولیس قهرمان

بود و من عاشق این اهنگ بودم و اینو گذاشتم و رفتم یه خورده به دوستام نظر مظر دادم.

تا اینکه خالم اینا اومدن ناهار ماهی و ورمیشهر و قیمه شیرازی داشتیم با برنج و...

منم که فقط قیمه خوردم و برنج.مجبوری تازه.بعد با دختر خاله هام رفتیم توی اتاق و ...

و آیینه گفت که اماده شین بریم کنار دریا.و ماهم آماده شدیم و رفتیم توی ماشین و خیلی کیف داد.

و بعد کنار دریا پیاده شدیم و کلی عکسای باحال ماحال گرفتیم.!!

و همون روزم شاهین بوشهر بازی داشت و یه مینی بوس داشت از استادیوم میومد و همه جیغ و داد

و کل و ....به خاطر برد و صدرنشینی شاهین!!

و بعدشم رفتیم خونه!!

شنبه:شنبه هم از مدرسه اومدم و خانوممون نیموده بودش(کلاس زبان)و منم خیلی خوشحال شدم.

بعد آیینه اینا میخواستن برن نمایشگاه منم باهاشون رفتم!!

به نظر من که هیچی نداشت!!بعدش گفتم بریم مجلسی.توی فلکه امام آره دیگه؟

همون ورا ...و رفتیم و کلی شکلات و پاستیل و ... و گرفتیم.و بعدشم رفتیم عاشوری و آیین رفت

برامون کتلت نارسیس گرفت.من که خیلی گشنم بودش.وقتی رسیدیم خونه مامانم اینا رفتن بالا

و من و آیین رفتیم ویدئو کلوپ و (مادر زن سلام)و گرفتیم.فیلم بدی نبود ولی عالی هم نبود.

بعدشم که همگی رفتیم و خوابدیم!!

یک شنبه:وقتی از مدرسه اومدم آیینه گفت بریم بازار جنس جدید آوردن من صبح اونجا بودم.

رفتیم و من دوتا مانتو برای عیدم گرفتم و بازم یه چرخی خوردیم و ....

شبشم خونه خالم اینا دعوت بودیم.به مناسبت تولد عموم.خلاصه ما هم رفتیم.خالم یه کیک خیلی

خوشگلی درست کرده بود. و به همراه سالاد الویه و سموبسه.در کل عالی بودن.

و داییم هم از تهران اومده بودش و خیلی وقت بود ندیده بودیمش.و خیلی خوشحال بودم

بعدشم به همراه داییم اومدیم خونه.

دوشنبه:یعنی امروز نرفتم مدرسه .البته فکر کنم تعطیل بوشد.و با آیینه اینا رفتم زیتون و ...

و بعدشم اومدیم خونه و عصرم که رفتم کلاس.

دیگه دستم توان نوشتن نداره.بای.

 

            don't worry be happy new year by Dappers

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:52 توسط آتنا| |


Design By : Night Skin