خوب ولنتاینتون با ۱ روز تاخیر مبارک امیدوارم که روز خوبی و پشت سر گذاشته باشید. این روز برای منم واقعا خوب بود. جمعه :مامان و بابام میخواستن برن بیرون و پیاده روی بهشون گفتم که برن مجلسی(بهترین شیرینی و شکلات فروشی)از نظر من.و ۴ تا شکلات های قلبی برام بگیرن. به همراه ۱ شاخه گل رز.وقتی برشگتن اون چیزارو هم برام گرفته بودن. واقعا خوشحال بودم.میخواستم یه شکلات به همراه گل رز و به علی بدم(برادرم)و اون شکلات ها رو هم بدم به زهرا-مطهره-و مینا جوووووونم شنبه:صبح زود بیدار شدم و آماده شدم و که برم مدرسه داشت شکلات ها یادم میرفت. تند تند گذاشتمش توی کیفم و رفتم پایین ساختمون و منتظر شدم مریم(دوسم)بیاد. و هر دو منتظر شدیم تا سرویس بیاد. زیاد طول نکشید. خلاصه بعد رفتیم توی مدرسه منم رفتم توی کلاس و منتظر زهرا و مطهره شدم. وقتی اومدن اون شکلاتارو بهشون دادم.خیلی خوشحال شدن. منم از اونا خوشحال تر.بعد به زهرا گفتم بیا بریم پایین من شکلات مینا و هم بدم. رفتیم پایین رفتیم سر کلاسشون گفتیم بیاد بیرون.اومد.یه خورده باش حرف زدیم و بعد من شکلات ولنتاین و بهش دادم.وااای شاید باورتون نشه ولی خیلی خوشحال شد. .اینم داستان ولنتاین من و دوستام. بچه ها مینا واقعا دختر خوبیه.از همه ی سومی ها بهتره.اصلا مغرور نیست نسبت به بقیه. من واقعا دوسش دارم.خیلی هوامونو داره.من عاشقشم. پ.ن:یکی از دوستان گفته بود که من مینا و به خاطر یتیم بودنش میخواام. ولی باید به این دوستمون بگم که توی مدرسه ی ما دخترای یتیم زیادن . و این دلیل نمیشه که من مینا و به خاطر یتیم بودنش میخواام.من واقعا از ته دلم اونو دوسش دارم.اونقدر دوسش دارم که خدا میدونه.و هیچکس تا نبینه و باهاش نباشه نمیتونه حرفامو درک کنه. روز خوبی داشته باشید. بای. چه خبرا؟خوشمیگذره؟خوب ۲۲ بهمن و به همتون تبریک میگم.یعنی فردا. امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود آخه نبودید توی مدرسه که بفهمید چقدر خوش گذشت ناهار با خودتون بیارید.منم به مامانم گفتم که برام قارچ پلو درست کنه.اونم درست کرد. موقعی که رفتیم توی مدرسه موقع نماز بود همه چادر داشتن و به غیر از من و چند تایه دیگه.! خلاصه ما بیرون بودیم که خانم مدیرمون اومد گفت که شما برید از توی کلاسهای پایین صندلی هارو بردارید و توی حیاط بچینید.ما هم همگی حمله کردیم به کلاسها. خلاصه با کمک دوستان تونستیم کلاسهارو بچینیم.و بعدشم رفتیم داخل نماز خونه و یه اخوند داشت برای بچه ها حرف میزد توی نماز خونه اصلا جا نبود همین که ما به یه ذوری نشستیم دو دیقه بعدش آخوند گفتم صلوات بفرستید و بفرمایید خلاصه بعدش رفتیم توی کلاس و ناهارمون و اوردیم پایین .خانم ناظممونم برامون فرش پهن کرد و ما هم نشستیم.زهرا یادش رفته بود غذا بیاره مطهره هم همینطور خلاصه من و زهرا با هم خوردیم.مطهره هم خیلی اصرارش کردیم ولی نخورد.ما اونجا فقط میخندیدیم. که یه دفعه یکی از بچه ها اومد گفت آتنا مامانت اومده.حالا جالب اینجا بود که مامان من اومده بود زهرا و مطهره کنترل نداشتن کم مونده پا برهنه برن توی دفتر.منم اونجا فقط میخندیدم. گفتم چقدر شما ها هولید!!!خلاصه رفتم و مامانم و دیدم کارنامم توی دسش بود. دادش دست خودم نگاه کردم دیدم معدلم شده ۷۶/۱۸ برای من عالی بود.آخه بین من و زهرا و مطهره رقابتی وجود داشت.من بیشتر اونا گرفتم.خودمم فکرشو میکردم خلاصه خیلی خوشحال بودم.اما قرراه توی این ترم جبران کنم و بشم ۲۰ یا حد اقل ۱۹. خوب میگفتم بعدش مراسممون شروع شد و رفتیم توی حیاط و نشستیم. و بچه های کلاس سوم اومدن یه سرود خیلی قشنگ خوندن.من که خیلی خوشم اومد. یه حسی به آدم دست میداد.شعرشون در مورد فجر بود.واای یادش میافتم دیوونه میشم. بعدشم نمایش اجرا کردن و ....بعدشم بهمون آش رشته دادن. توی ردیف ما به من و دو سه نفری رسید.به زهرا نرسید بهد وقتی برای اون آش اوردن قاشق نداشت. اونو گذاشت روی کیفش.کیفشم روی پاش بود.بعد آشش نزدیک بود بریزه من جیغ کشیدم. زهرا هم فقط میخندید.بعد از چند دیقه دوباره نزدیک بود آشش بریزه داد زدم. آششو بلند کرد دید آشش سوراخه منم خنده بلند.تا ۱۰ دیقه فقط داشتم بلند بلند میخندیدم. اون رفت ظرفشو عوض کرد و منم همینطوری داشتم میخندیدم.هر کی رد میشد نگاه میکرد. با خودم گفتم برم پیش اون حد اقل نگن دختره دیوونست.رفتم پیش اون خندیدم. خوب بریم سر اصل مطلب.من امروز عاشق شدم.عاشق یه دختره که اسمش میناست. واای بچه ها اون یتیم ولی من عاشقشم. یه خورده باش صمیمی شدیم.واااااااای من خیلی دوسش دارم. فعلا بای. سلام.حالتون خوبه؟خوشمیگذره؟ چه خبرا؟دیشب و امروز اینجا بارون اومد.خیلی خوشحالم. دیروز توی اتاق بودم که یهو تلفن زنگ زد .گوشی برداشم دیدم مهنا(دختر خالم) گفت که آماده شو با مامانم ایناییم بریم بیرون .منم آماده شدم و بعد رفتیم. وقتی چشمم به زمین خورد بال در اوردم.زمین کاملا خیس بودش ولی من هیچ صدایی نشنیده بودم.خلاصه رفتیم توی ماشین اول رفتیم آب شیرینکن. یه دوری زدیم توش و بعد رفتیم سوار ماشین شدیم تا بریم ساحلی. واقعا خیلی هوا خوب بود کیف میداد واسه قدم زدن یا نشستن. قبل از اینکه بریم ساحلی رفتیم فلافل و سمبوسه گرفتیم تا بریم اونجا بخوریم. خلاصه خیلی کیف داد. امروزم ایستاده بودم دم در خونمون تا سرویسمون بیاد. که یه دفعه دیدم آسمون سفید شد .و یه صدای وحشتناکی از خودش در اورد. و بارون شدیدی میبارید و منم واقعا خوشحال بودم.کاشکی همیشه بارون میبارید امروز توی مدرسه زنگ انقلاب داشتیم.بهمون شیرینی دادن و رفتیم کلاس. همه زنگ انقلاب دارن ما هم دااریم فعلا بای
.

.خوب بذارید براتون تعریف کنم:از دیروز به ما گفته بودن که برای فردا (یعنی امروز)
و ما هم پرواز کردیم.
.
.خیلی دختره ماهیه.

![]()
![]()
![]()
![]()
.نه شعاری نه چیزی....
| Design By : Night Skin |


