زندگی دوست داشتنی من : هر بار که پرنده ای را می بینی لبخند بزن . بگذار آرامش به درون قلبت پر بکشد آتنای گل من چند وقتی نمیتونه بیاد نت . کامپیوتر خونه خرابه . به من گفت بیام اینجا بنویسم که به زودی میاد و دوباره مینویسه . دلش برای دوستای خوب و گلش خیلی تنگ شده . شاد باشید.![]()
![]()
حالتون کدومتون پدريد و ما خبر نداريم؟؟؟
به پدر هاي گلتون چي هديه داديد؟؟؟
من که بابام نبود واسه همين وقتي برگشت هديشو بهش ميدم .
چند روزي هست که داييم از تهران اومده البته با دختر داييم اون سه سال از من بزرگتره و دو روزم خونمون موند .
ديشب خالم کيک درست کرده بود به همين مناسبت و همه هم اومدن خونه ي ما ولي جاي علي جوونم خيلي خالي بود آخه اون پست بود .
بعد مامانم براي همه ساندويچ سفارش داد اما هممون مهمان داييم بوديم .![]()
بعد از شامم که نشستيم ترانه ي مادري ديديم يه چيزي بگم با اين که من از محسن افشاني يا همون پويا متنفرم ولي خيلي گناه داشت .
بعد از اين که رفتن قرار شد مهنا هم شب خونمون بمونه . ![]()
آخه ديشب داييم و مادر بزرگم اين جا موندن دو تا پسر دايي ها هم رفتن خونه ي مادرجونم .
به هر حال اين روز رو به همتون تبريک ميگم .
happy father day![]()
بچه ها من يه سوال داشتم شما ميدونيد چه طوري بايد آهنگ آپلود کنم؟؟؟؟؟![]()
خواهش ميکنم کمکم کنيد .!!!؟
خوب بهتون خوشبگذره .
توی این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق افتاد مثلا : آیین و آیینه اومدن بوشهر اما متاسفانه قراره فردا برن بندر عباس . یه جشن کوتاه و خودمونی توی خونده گرفتیم به مناسبت روز تولد آیین جوون .
شب فینال مسابقه های آلمان و اسپانیا من چند تا چیز درست کردم یه عالمه شعار نوشتم .
که اگر تونستم بعد عکس هارو میزارم واستون .
دو تا خبر خوب هم دارم .
1: داداش گلم(علی)وبلاگ ساخته حتما یه سر به وبش بزنید .
2: دیگه توی وبلاگ رئالم نمینویسم .
خوب از همتون ممنونم به خاطر این که این مدت که من نبودم بازم من و همراهی کردید .
پ.ن1: آیینه از بندر عباس واسم سیمس 2 گرفته بود وقتی خواستم نصبش کنم دیدم تمام سیمس ها توشه . آیینه و آیین گلم ممنونم به خاطر این هدیه تون . گرچه سفارشی بود .
خدافظ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توي اين چند روز براي من خيلي اتفاق هاي شيريني افتاد. الان ميخوام براتون تعريف كنم.
يه دو سه روز پيش عمه ي مامانم از خارگ اومده بود بوشهر براي ديدن.
همون روزي كه اومد شبش مامان من كلاس داشت و قرار بود عمو رسول برسونش .
و عصر هم خاله زهرا زنگ زد و گفت كه ساعت هشت كه ميخوايم بريم ويدئو كلوپ ميايم دنبالت كه بریم پيش عمه طيبه خونه ي مادرجون . خلاصه يه چند دقيقه بعدش خاله سيمين از خونه ي مادرجون زنگ زد .بعدش احوال پرسي كرد و من ديدم داره صداي مزدك ميرزايي (گزارشگر فوتبال)مياد .
خيلي سريع رفتم گرفتم شبكه 3 ديدم اس اس (استقلال)بازي داره . خوب منم هميشه عاشق بازيهاي فينالم و از قبل خيلي دوست داشتم كه گل اين بازي رو مهدي امير آبادي و آرش برهاني بزنه و وقتي همين اتفاق افتاد
اصلا باورم نميشد . من به عنوان يه دختر پرسپوليسي خيلي بيش از حد خوشحال شدم .
خلاصه ما نشستيم تا جام و دادن و منصوريان حرف زد و ... ساعت هشت و نيم شد . من خيلي سريع آماده شدم عمو رسول زنگ زد گفت كه مامانم بره پايين (پايين ساختمون)منم خيلي منتظر خاله زهرا شدم كه ديدم يهو تلفن زنگ زد و گوشي رو برداشتم ديدم مرضيه ست بهم گفت كه بيا پايين . منم خيلي زود چراغ هارو خاموش كردم و رفتم پايين.
وقتي رسيديم خونه ي مادرجون فاطمه(دختر عمه طيبه) اومد دم در سلام كرد و بعد من و مرضيه رفتيم داخل تا رفتم داخل حسين(پسرداييم)رو ديدم (دو سه روزي ميشد كه از تهران اومد بود بوشهر براي دانشگاش)بعد من و مرضيه و فاطمه نشستيم آهنگ گوش داديم خيلي حال داد.
يه ربع ساعت ديگه ميشد ساعت 10 كه ميخواست 3در 4 بذاره . همون موقع خاله زهرا برامون تخمه و بستني
اورد . و بعد همه رفتن جلوي تلويزيون نشستن تا فيلم ببينن .
بعد از فيلم هم عمو كامران(باباي مرضيه)منو رسوند خونمون .و برقم رفت
فردا ي همون روز من كلاس كامپيتر داشتم و مامانم ميخواست بره پيش مادرجونم و عمش .
بعد مامانم به اونا گفت كه جمعه بيان ناهار خونمون . آخه پنج شنبه تشعيع جنازه و چهارشنبه هم خونه ي خاله زهرا دعوت بدون . خلاصه مامانم جمعه واسه ناهار(ميگو سوخاري و شكر پلو و قيمه )درست كرد خيلي خوشمزه بود راستي جمعه به غير از عمه طيبه مادرجونم با حسينم اومدن خونمون .
بعد از ناهار علي رفت كه پلي استيشن رو از خونه ي دوستش بياره تا با حسين فوتبال بازي كنن .
ولي علي رفت و ديگه نيومد .خلاصه عصر خاله سيمين و مهنا و محدثه اومدن خونمون . بعدشم خاله زهرا و مرضيه اومدن. من ديدم كه حسين رفت پشت كامپيتر بعد صدام كرد و من بهش چند تا بازي گفتم تا بازي كنه .
يه بازي بود كه بايد اختلاف هارو پيدا ميكرديم . همه ي بچه ها دو حسين جمع شده بودن و همه جيغ و داد يكي ميگفت اين يكي ميگفت اون .
خلاصه بعد من از حسين خواستم كه شب واسه فوتبال بياد خونمون . اونم با كلي اسرار قبول كرد.
بعد خاله زهرا گفت كه يك مامان زنگ زده و گفته كه ميگل و گلچه ميخوان بيان خونتون و خاله زهرا به من گفت
كه تو هم بيا . ما رفتيم سر خيابون ايستاديم بعد ديديم كه عمو كامران و ميگل و گلچه هم سوار ماشينن ما هم سوار شديم و خاله زهرا رفت كه برامون كالباس بگيره و درست كنه .
وقتي رسيديم خونمشون خاله زهرا واسمون ساندويچ ها رو اورد گلچه كه توي سانديچش 2 تا دونه كالباس و يه عالمه سس بود . من نميدونم اين چه جوري ميخورد؟؟!!!!؟؟؟!!!؟؟
خلاصه كلي حرف زديم و خنديديم بعدم خاله زهرا منو رسوند خونه و بعدم ميگل و گلچه رو رسوند .
فعلا
| Design By : Night Skin |


این عشق منه 


