اگر ميخوايد نظر بديد توي پست قبلي نظرتون رو بگيد برید توی ادامه مطلب ولي خوب الان ميخوام براتون از اين چند روز حرف بزنم . توي اين چند روز اتفاق هاي زيادي افتاد برام . ميخوام خلاصش رو براتون بگم آخه وقتي پستام طولاني ميشه احساس ميكنم شما ها خيلي خيلي خسته ميشيد . چند شب پيش مهنا و مامانش اينا اومدن خونمون و مهنا هم شب موند خونه ي ما . خلاصه فردا با مهنا اومديم نت كه مهنا به محسن افشاني ايميل بزنه و اين كار رو هم كرد . من زياد ازش خوشم نمياد .ولي خوب برنامه هاشون رو دوست دارم . بعدم رفتيم خواننده بازي كرديم . طرفاي ظهر بود كه خاله سيمين اومدخونمون . يه يك ساعتي نشست راستي محدثه هم همراش بود با عمو رسول . عصر كه شد خاله سيمين گفت كه من ميخوام پياده برم طرف خونه ي خاله زهرا . خلاصه اون رفت و عمو رسول هم ما 3 تا رو برد بيرون بگردونه . ديگه اتفاق هاي خاصي نيفتاده كه براتون تعريف كنم. توجه : من در بين هر 5 تا پستام 3 تا وبلاگ برتر رو به دوستان معرفي ميكنم . اينم وبلاگ ها اول : آيين و آيينه عزيزم (لحظه هاي ناب) دوم : مهر بانو عزيزم (دلنوشته هاي يك مادر و برادر كوچكترش) سوم: مامان كيارش( ماماني و وروجك ) معرفي دو تازه وارد عزيز : درنيكا جان عزيزم كه براش آروزي موفقيت ميكنم ستاره جان گلم كه براي اونم آرزوي موفقيت ميكنم. پاسخ هاي من به دوستان : فاطمه : عزيزم من سعي ميكنم در ادامه مطلب هام بيشتر دربا ره ي يورو 2008 بنويسم. تشكر از مهدي جان به خاطر بليت اسپانيا . پ.ن 1: من مطمئنم اسپانيا قهرمان ميشه پ.ن2: از يكشنبه كلاس هاي كامپيوترم شروع ميشه. پ.ن3: امروز بابا ي مهربونم رفت خارگ زندگی دوست داشتنی : سکوت یعنی آرامش کامل همین یک بار به تلفن محل نگذار سه شنبه : سه شنبه عصر آيين و آيينه راهي بندر عباس شدن اين چند هفته اي كه بوشهر بودن خيلي خوش گذشت الانم واقعا جاشون خالي . همون شب خاله سيمين و عمو رسول و مهنا و محدثه اومدن خونمون مهنا با خودش 2 تا سي دي اورده بود كه بازي كنيم يكيش جنگي بود يكيشم كه به حساب خودش 80 تا بازي بود اما يكيش بيشتر اجرا نميشد . خلاصه بعد از بازي يه خورده آهنگ ياس گوشيديم و مثل هميشه انرژي گرفتيم و بعدشم رفتيم توي حال و شير نسكافه يخ خورديم . من كه يه ذره بيشترشو نخوردم .خلاصه بعد رفتيم كنار مامان اينا نشستيم و مامان و خاله سيمين همش خاطره هاي دوران اذدواج و بچگي و... رو براي ما تعريف ميكردن ما هم همش ميخنديديم . خاله سيمين تا ساعت يك و نيم شب خونه ي ما بود (اصلا سابقه نداشت ) موقعي كه خواستن برن مهنا به من گفت كه فردا براي ناهار بيا خونمون منم قبول كردم. چهارشنبه: من چهارشنبه صبح ساعت 11 بيدار شدم و ميخواستم برم حمام اب گرم كن رو زدم بعد از نيم ساعت خواستم برم حمام كه ديدم برق رفت منم مجبور شدم ديگه نرم و شب برم حمام . خلاصه من اماده شدم كه برم خونه ي خاله سيمين وقتي كه رسديم دم در خونشون خاله سيمينم داشت بالكن رو ميشست و من رو ديد . من رفتم دم در خونشون زنگ زدم و هيچكس در رو باز نكرد . خلاصه بعد ازنيم ساعت عمو رسول اومد پايين و در رو باز كرد . من رفتم بالا و با مهنا رفتيم توي اتاق محدثه تا مهنا بازي سيمس رو نصب كنه ولي موس نداشتن يعني داشتنا و لي خراب بود اخه موسشون مال دو قرن پيش عمورسولم به حساب خودش موس رو درست كرده بود ولي وقتي ما رفتيم موس اصلا تكون نميخورد . خلاصه بعدش رفتيم توي حال و امپراطور دريا(تكرارش بود) رو ديديم بعدم مرگ تدريجي يك رويا رو ديديم بعدشم ناهار خورديم(زرشك پلو و سوپ ماكاروني) خيلي خوشمزه بود خلاصه بعد با مهنا رفتيم توي اتاقش و بانك بازي كرديم. حالا جالب تر از همش اين كه مني كه هميشه طرفم ديويد بكام و مهنا هم هميشه طرفش كيانو ريوز اينبار طرف من زضا پيشرو بود و طرف مهنا هم حسين توهي بود ولي خيلي كيف داد.بعدم رفتيم توي حال كه مامانم زنگ زد گفت كه اماده باشم براي اين كه بريم گناوه .خلاصه ما دو روز گناوه بوديم چون از گناوه متنفرم اصلا دربارش حرف نميزنم . ببخشيد اينقدر سرتون رو درد اوردم. پ.ن ۱: دوشنبه كه تست دادم acc 4 قبول شدم پ.ن 2 : چند روز پيش براي كلاس كامپيوتر ثبت نام كردم پ.ن3: چند روز پيش اخبار ديد كه ديويد بكام رو نشون داد اصلا با حرفش موافق نبودم . پ.ن4:كار نامم رو هم گرفتم شدم نوزده و نود صدم پ.ن5 : از الان دارم لحظه شماري ميكنم براي فردا شب (يورو 2008) اگر اخيرا هيچ اشتباهي نكرده اي حتما داري كار اشتباهي ميكني حتي پري ها نيز اشتباه ميكنند از شنبه هم كه بازي هاي جام ملت هاي اروپا شروع ميشه . حالا شما ها طرفدار كدوم تيم اروپايي هستيد؟؟ من كه طرفدار تيم هاي (پرتغال و اسپانيا) هستم و اميدوارم يكي از اين دو تيم قهرمان بشه . یک از ص هاش مخصوص جام ملت های اروپاست . حتما بخریدا خوب؟؟؟؟؟؟ زندگي دست داشتني من : ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران ايران هستيد. جمعه:امروز ظهر ناهار خونه ي خاله سيمين دعوت بوديم . صبح كه بيدار شدم رفتم پلي استيشن بازي كردم يه بازي فوتبال خيابوني هست كه علي (داداشم) تازه گرفته اخر فوتباله به همه ي اونايي كه اهل فوتبال و پلي استيشن هستن توصيه ميكنم اين بازي رو بگيرند حالا بعد براتون دربارش توضيح ميدم . بعدم اومدم نت نگاه نظرام كردم و يه چرخي هم زديم توي نت و اومدم بيرون خلاصه تا اماده شديم و خواستيم كه بريم ساعت 1 بود منم به حساب خودم اهنگاي ياس رو كه ريخته بودم روي سي دي با خودم اوردم توي ماشين بعد كه گذاشتمش توي ضبط ارور داد . منم مجبور شدم درش بيارم و صداي باد هاي گرم بوشهري رو بشنوم . وقتي كه رسيديم خونه خاله من و علي زود تر از همه رفتيم بالا . هيچكي توي خونه نبود كه يه دفعه من ديدم عمو رسول داره مياد خلاصه سلام كرديم و رفتيم نشستيم موقع ناهار همه ي خانم ها توي اشپز خونه بودن وقتي سفره رو انداختن همه چي بود ادم بود كه خودشو پرت ميكرت از بس كه غذا هاخوشمزه بود اينم ليست غذا ها (ته چين مرغ . زرشك پلو. مرغ شكم پر. ته چين باقله . دلمه . دوغ . نوشابه . شربت . ترشي دلمه كلم و ... ). واي جاي همتون خالي من انقده خوردم كه الان دارم منفجر ميشم . پنج شنبه: پنج شنبه صبح آيين گل از بندر عباس اومد و كلي سوغاتي اورده بود ميبينيد چه داماد گلي داريم خلاصه من صبح رفتم و يه كم زبان خوندم . و دوباره اومدم نت (بعدم از امتحانا و مدرسه خيلي ميام نت )بعدش كه موقع ناهار بود حالا يادم نمياد ناهار چي خورديم ! بعدش دوباره من اومدم زبان بخونم اخه ميدونيد چيه من الان ترم اخرم كه دارم ميخونم يعني lets go 6 بعد از اونم تست دارم يعني ميرم توي بزرگسال خلاصه انقده خوندم انقده خوندم كه قلبم داشت ميومد توي دهنم . مامانم اينا با خاله سيمين قرار گذاشته بودن كه برن خونه ي پريناز (دختر خاله ي مامانم) كه يه دفعه خاله سيمين و محدثه(دختر خالم) اومدن منم در حال خوردن كيك و شير كاكائو بودم محدثه هنوز نيومده رفت سراغ قابلمه و يه بشقاب غذا خورد . بعدش كه مامانم و خاله سيمين و آيينه و محدثه با علي رفتن البته بگم كه علي قرار بود اونارو برسونه و بره مغازه اخه داداشم توي مركز خريد يه مغازه لباس فروشي داره . بعدشم من بودم و آيين كه دوتامون داشتيم فوتبال استقلال و نميدونم چي چي نگاه ميكرديم من دوست داشتم استقلال ببره البته با اين كه پرسپوليسي هستم ولي خوب من استقلال رو به يه دلايلي دوست دارم خلاصه يهو آيين به من گفت كه مياي بريم فوتبال (پلي استيشن) من از خدا خواسته رفتم با اين كه يك ساعت بيشتر وقت نداشتم ولي خوب ديگه چاره اي نداشتم .بعد از فوتبال اماده شدم كه با آيين برم كلاس وقتي كه رفتم من و آيين رفتيم پيش خانم دلاور(منشي زبانسرا)و برامون در باره ي كلاس هاي ترم اينده يعني بزرگسالان توضيح هايي داد و گفت كه دوشنبه ساعت نه و نيم بايد توي زبانسرا باشن براي تست قشنگ تنم داشت ميلرزيد .خلاصه بعدش رفتيم توي كلاس در كلاس ما خيلي سمچ بسته نميشه يهو يكي از بچه ها كه اسمش مهديه بود چنان در رو بست كه زبانسرا لرزيد بيچاره از ترس خانم دلاور رفت ته نشست ولي دعوا شو خورد.ساعت نه و نيم شب بود كه با آيين قرار گذاشته بوديم بريم ويديئو كلوپ رفتيم 3 تا فيلم گرفتيم (رفيق بد . درو غگو . اتوبوس شب ) رفيق بد رو حتما نگاه كنيد خيلي باحال بود. شرمنده ها ديگه دستام توان نوشتن رو ندار توي پست بعدي حتما در باره ي بازي فوتبال خيابوني توضيح ميدم. اینم وبلاگ یکی از دوستان هست که تازه وارد حتما بهش سر بزنید آقا امیر زندگي دوست داشتني: با دلي پر از آرامش ميتواني با زندگي برقصي. ديگه دارم ديوونه ميشم . آخه خداييش مگه آدم چه قدر حوصله داره . از وقتي كه امتحانام تموم شدنميدونم چيكار كنم. شنبه: چه قدر ماهواره ببينم چه قدر آهنگ هاي تكراري گوش بدم چه قدر بازي هاي كامپيوتري كنم . بابا ديوونه شدم .شما به من بگيد كه چيكار كنم ؟ جمعه: ديروز ظهر كه من خواب بودم مهنا(دختر خالم) اومد خونمون و آيينم اومد و منو صدا زد . خلاصه رفتم ناهار خوردم و با مهنا رفتيم توي اتاقم . نميدونستيم كه چيكار كنيم . هر كاري كه من ميگتم اون ميگفت نه .خلاصه آخرشم رفتيم (دومينو . بازي فكري.مجري بازي) كرديم . زياد حال نداد ولي خوب ديگه چاره اي نداشتيمبعدشم رفتيم پشت كامپيوتر يه خورده اهنگ رپ گوشيديم انرژي + گرفتيم كه خاله سيمين ومحدثه و عمو رسولم اومدن خونمون . خيلي خوش گذشت . بعد از اين كه رفتن آيينه اومد نت منم يه كم پيشش نشستم ولي بعد رفتم توي اتاقم كار خودم رو انجام دادم .بعد كه اومدم بيرون ديدم علي (داداش گلم) نشسته داره داره يه فيلم ميبينه البته به همراه مامان گلممنم رفتم نشستم فيلم ببينم خداييش آخره فيلم بودا جاتون خالي خيلي كيف داد . پنج شنبه: صبح ساعت 6 و نيم بيدار شدم كه آماده بشم و برم مدرسه ساعت 7 و ربع رفتم دنبال دوستم مريم ولي مامانش گفت خواب تو برو مدرسه بعد ديرت ميشه . خلاصه ما هم رفتيم مدرسه يه راست رفتم پيش دوستاي عزيزم (مطهره و زهرا) روز آخري بود و هممون ناراحت من و زهرا كه از يك ماه پيش داشتيم غصه ي يه همچين روز بدي رو ميخورديم . خلاصه رفتم خونه و ... ديگه اتفاق خاصي توي خونه نيفتاد . اشتباه مانند سكسكه است . درست زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش رو نداري . منم مثل همه ي اين ادما همين طورم . اين وبلاگ رو ساختم تا خودم رو بشناسم . تا بگم من همون ادم ديروزي بودم .من آتنا هستم . متولد سال 1375 در بوشهر . من در 27 مهر به دنيا اومدم . يك خواهر و يك برادر دارم خوش حال ميشم اگه منو هميشه همراهي كنيد . موفق باشيد .
به وبلاگ دوم من هم سر بزنيد من به همراه آيينه و چند دوست عزيز ديگه اين وبلاگو راه اندازي ميكنيم.
شما هم حتما سر بزنيد ![]()
خوب ،امروز اومدم تا از آرزو هام براتون بگم .بچه ها همتون ميدونيد كه هر كسي توي زندگيش يه آرزويي داره
مثلا يكي دوست داره خواننده بشه يكي دوست داره فلان بازيگر هاليوود رو ببينه يكي دوست داره نظراش به 100 تا برسه يه عالمه آرزوي ديگه.
من اولين آرزوم اين كه يه روزي برم مادريد و برم در ورزشگاه رئال مادريد و براي يك بارم كه شده يكي از با زيهاشون رو ببينم.![]()
من هميشه براي برد و قهرماني رئال دعا ميكنم چون من رئال رو خيلي دوست دارم .![]()
من دوست دارم در آينده يك فوتباليست بشم و بتونم در تيم بزرگ رئال مادريد زنان بازي كنم.
من هميشه دوست داشتم مثل ديويد بكام و خوسه ماريا گوتي بازي كنم و تا امروزم همين خواسته رو دارم .![]()
من دوست دارم يك اتاق خيلي خيلي بزرگ داشته باشم و توي اون پر از لباس هاي ورزشي همه ي فوتباليست هاي جهان باشه .
از جمله :كريستين رونالدو ،گوتي،كاسياس ،اشنايدر،تورس و ....البته الان خودم لباسهاي ملي ديويد بكام رو دارم و قراره لباس كاسياس رو هم بخرم .![]()
دوست داشتم توي همين اتاق خيلي بزرگ يه عالمه پوستر هاي ديويد بكام و رئالي داشتم .
من خيلي دلم ميخواد به خارج از كشور سفر كنم خيلي دوست دارم با مردم كشور هاي ديگه و فرهنگ هاشون آشنايي پيدا بكنم ![]()
من خيلي دوست دارم برم (مادريد،ناپل،آبشار ويكتوريا،پاريس،مكزيكو سيتي،وخونه ي ديويد بكام).
من دوست دارم برم آمريكا و وقتی توي خيابوناش راه میرم يهو ديويد بكام رو ببينم . اون وقت من سكته ميكنم .
من از خدا ميخوام كه هميشه سايه ي پدر و مادرم بالاي سرم باشه.
از خدا تشكر ميكنم به خاطر خواهر و برادري و همچنين داماد مهربوني كه بهمون داد .
از خدا ممنونم به خاطر اين همه نعمت بزرگ و كوچيك.
من از خدا ميخوانم من رو هميشه كمكم كنه تا بتونم يه زندگي آروم داشته باشم .![]()
من دوستم دارم توي زندگيم هميشه اول باشم .
من دوست دارم روزي نظرام حد اقل به 100 تا برسه. ![]()
من دوست دارم هر انچه كه خدا ميخواد رو واسش انجام بدم تا اگر خدا بخواد راهي بهشت بشم.
من خيلي دوست دارم برم مشهد و ممكنه اين اتاق بي افته من زماني كه خيلي بچه بودم رفتم پابوس امام رضا.
من از خدا خواهش ميكنم همه ي اين آرزو هاي من رو بر اورده كنه .
اميدوارم شما هم به تك تك خواسته ها و ارزوهاتون برسيد .
موفق باشيد دوستان عزيزم .
خدا نگه دار
![]()
خوب امروز اومدم تا يه آپ ويژه بكنم . ![]()
اصلا ميدونستيد كه امروز يه روز ويژست . امروز اتفاق هاي زيادي براي خانوادم و يك اتفاق جهاني افتاده.
دوستان گلم امروز روز گل و من اين روز بزرگ و زيبا رو به همتون تبريك ميگم .![]()
اميذوارم هميشه مثل يك گل بمونيد ولي پژمرده نشيد.
امروز يعني شنبه سالگرد اذدواج مامان و بابا ي گلم هستش . امروز من خودم براشون يك كارت پستال درست كردم .
خيلي هم خوشگل شد . من از همين جا اين روز بزرگ و ويژه رو به پدر و مادرم تبريك ميگم .![]()
![]()
و اميدوارم كه هميشه شاد و خوشبخت و ... بموند مثل الانشون
امروز تولد محدثه ست و ما خونه ي خاله سيمين دعوتيم . از الان دارم تصور اون شام خوشمزه رو ميكنم .![]()
محدثه جان عزيزم تولدت مبارك انشا... كه 100 سال زنده باشي .![]()
پ.ن1:بچه ها من يه والپيپر از تيم ملي اسپانيا درست كردم كه اميدوارم خوشتون بياد يه چيزايي هم از يورو 2008 نوشتم .![]()
پ.ن2:راستي شما چه گلي دوست داريد؟
ادامه مطلب
موقعي كه اومديم مهنا اومد خونمون و محدثه هم رفت خونه ي خاله زهرا . مامانم اينا ميخواستن برن كتلت نارسيس بگيرن(دلم آب شد ميخوام) اخه قرار بود شب همه بيان خونمون براي شام . و همين اتفاق افتاد.![]()
![]()
.![]()
.![]()
زندگي دوست داشتني :
![]()
![]()
همین الان یا بعد از ظهر با تمام سرعتاتون برید روزنامه ی گل رو بخرید اخه ویژست .
![]()
پنج شنبه امتحانام تموم شد من من روز چهارشنبه به آيينه(خواهر گلم)گفتم كه كاشكي فردا اول مهر بود . آخه حداقل توي مدرسه دوتا دونه دوست داشتيم يه تفريحي داشتيم ولي الان فقط بايد بشيني توي خونه و بري كلاس و بياي .![]()
هم ترسناك بود هم گريه دار بود هم عادي بود ![]()
خلاصه خانوم خواجه ئيان اومد و حاضر قياب كرد و همه بودن و گفت كه برين توي نماز خونه براي امتحانخلاصه اولش آقاي افشار پور(مديرمون)اومد يه خورده درباره ي مدرسه ي نمونه حرف زد و اينا بعدم رفتخلاصه ما داشتيم امتحان ميداديم كه بز آقاي افشار پور اومد و بلند گفت حسن محمدي بياد همه سراشون رفته بود بالا نگو بيچاره دست پسره توي اين هيري بيري و امتحانا شكسته بود .من امتحانمو دادم رفتم بيرون خودم تنها ايستادم منتظر زهرا . زهرا بعد از نيم ساعت اومد بيرون نبوديد جمعيت مدرسه ي اخوت و ميديد . پسراي كلاس پنجمي به جاي اين كه برن خونشون ايستادن توي مدرسه فوتبال بازي ميكنن . خلاصه زهرا دوربين اورده بود كه عكس بگيره يه چند تا عكسم گرفت بعدم رفتيم پيش خانممون ازش خدافظي كرديم ولي هرچي گشتيم آقاي زاير محمدي رو نديديم ديگه با دوستام خدافظي كرديم وميخواستيم بريم . نبوديد كه ببينيد اونجا شده بود فيلم هندي همه گريه البتهما پنجميا ولي من خيلي خوش خنده ا م اصلا گريم نمي يومد ولي خداييش خيلي ناراحت بودم .![]()
زندگي دوست داشتني:![]()
سلام دوستاي عزيزم . من نويسنده ي اين وبلاگ هستم و تنها براي خودم مينويسم
ادم ها توي زندگيشون كلي ميخندن كلي گريه ميكنن در يك دقيقه عاشق ميشن در 1 ثانيه از زندگي خسته ميشن در يك روز خودشون رو ميشناسن و اخرشم غصه.
![]()
| Design By : Night Skin |









