سلام..بچه ها حالتون خوب؟؟!!وااای من چقدر بود نیمده بودم اینجا.یعنی میومدما.ولی حس آپ کردنو نداشتم..دیدم حالا که بیکارم..بد نیست یه آپی هم کنم...خوب شماها خوبین؟ خوشمیگذره؟مرسی از تمامی نظراتتون...که مثل همیشه منو خوشحال میکنه... خوب..توی این مدت کلی اتفاق ها افتاد..و منم به طور خلاصه ..اون چیزایی و که یادم هستو میگم.. اول اینکه...۲۷ مهر..تولدی که گذشت...!!مثل هر سال خوب بود..!!و خوشگذشت..جاتون خالی..!! و فرقش با هر سال این بود که جشن نگرفتیم..و همگی دوره هم بودیم.و شبش هم رفتیم خونه مرضیه اینا..از اونجا که تولدامون یکیه...اونم دوستاشو دعوت کرده بود...و به کل خوش گذشت..!! و بهترین کادورو آیین جووووووووووووووووووووووووون بهم داد...که واقعا خوشحالم کرد... کی میتونه حدس بزنه چی داد؟ لباس محمد پروین... داشتم..!!روز قبلشم دوستم بهم لیوان پرسپولیسو داده بود.. اینکه دوربین بخرم...کادوی آیینه...یه شلوار که من خیلی دوسش میدارم... یه تیشرت و شلوارک..ست آدیداس بود..که از همشون ممنونم..و اما کادوی خاله هام..خاله سیمین بهم پول داد...و خاله زهرا هم بهم اسپری داد و مرضیه هم بهم تیشرت داد...و عمه ام هم بهم پول داد و به همراه مادر بزرگم..وای بچه ها پولدار شدیم.. خلاصه کلی خوشگذشت..و جای همتون خالی... توی مدتی که ایینه اینا بوشهر بودن..همه چی خوب بود..همش بیروون بودیم..و دور دور خلاصه سرتونو درد نیارم...من هیچی یادم نمیاد از اتفاقات گذشته...پس پیش به سوی.. دوروز پیش که تولد داداشم بود.علیییییییی جوونم...جاتون خالی باز.. کلی خوشگذشت...گرچه فقط رب ساعت نبودا..ولی خوب بود..و بعدشم علی رفت..تا بقیه تولدشو با دوساش باشه خوووب.بریم یه کم توی مدرسه.ببینیم چه خبره..ما توی مدرسه فقط میخندیم..منو زهرا... زنگای جبرانی میریم پشت مدرسه..انقده میخندیم که جوونمون در میاد..اخه خیلی کیف میده.. بعضی وقتام میشینیم واسه هم خاطره تعریف میکنیم.. خلاصه ما خیلی باحالیم...هر کیم میاد پیشمون انقده میخندونیمش که فرار میکنه..!! انفولانزا خوکی گرفته...همه هم میگفتن اره اره...منو میبینین..اونجا سنگ کوب کردم.. میخواستم همونجا گریه کنم..به کل حالم گرفته شد...!!و همش دعا دعا میکردم دروغ باشه.. تا عصر که اومدم خونه.به مامانم گفتم..و اینا...گفتم برااش دعا کنیداا اومدم نت دیدم زرینه دکتر پرسپولیس گفته..این خبرا دروغ.. روز ۱۳ آبان...برامون کلی مراسما گرفتم.خوب بود حال داد...از اول که نشسیم تو نماز خونه گفتن مرگ بر امریکا تا اخرش..سرمون و بردن...منم همش تو فکره علیرضا جوون بودم.اصلا هیچی نفهمیدم..همش نیگاشون میکردم.. خلاصه...بعدش رفتیم سره کلاس.. زنگی که حرفم داشتیم پرید..امتحانم داشتیم.. خیلی کیف میده زنگ امتحانت بره ها...نه؟ دیشب تست زبان داشتم...واااااااااای خدارو شکر..افتادم ترم..ACC 5 و خیالم راحت شد.. کلاسام توی این هفته شروع میشه...خوب...کاری باری؟؟ من رفتم.باااااااااااااااای..باااااااااااااای... فقط برای عشق خودم به این تیم همیشه قهرمان.خوب...فکر کنم برای شروع خیلی بود نه؟ دیشب یه شب رویایی بود که من یقین دارم هیچ وقت از یاد هواداران نمیره. دیشب شبی بود که تمامی هواداران با تعصب برای حمایت از تیشمون بعد از افطار به سمت آزادی رفتن.دیشب شبی بود که دوباره کاپیتانمون نشون داد میجنگه.تا ۳ امتیاز و به دست بیاره. همه امید داریم از اینکه میتونیم قهرمان بشیم.چون لایق قهرمان شدنیم. دیشب همه زحمت کشیدن.همه جنگیدن...از هواداران با غیرت پرسپولیس گرفت تا بازیکنان با تعصبمون...از همه ممنونیم.از همگی....۳۰ هفته دیگه باقیمانده.هنوز خیلی زود بگیم کی قهرمان میشه.ولی من مطمئنم ما قهرمان میشیم...و آخر فصل دوباره همه بازیکنان هواداران یکصدا این شعر و فریاد میزنن. پرسپولیس قهرمان میشه خودا میدونه که حقشه.... به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه.... پ.ن۱:من چون دیشب نتونستم بای و ببینم خیلی نمیتونم چیزی بگم. فقط میتونم بگم ما قهرمان میشیم.همین.... مواظب خودتون و قلبای سرختون باشید.....تا درودری دیگر بدرود من ککه خیلی دلم براتون تنگ شده بود...بازم ممنونم از همه دوستانی که لطف کردن و این مدت به فکرم بودن و با نظراشانو منو خوشحالم کردن... خوب به ترتیب میگم کجا ها رفتیم و چیکارا کردیم..۱..۲..۳...بریم... صبح زوود از بوشهر حرکت کردیم..مقصده ما شهر کرد بودش...که حدودای شب اینا بودش که رسیدیم رفتیم یه رستوران خیلی بزرگ ما نرفتمیا مامانم و آیین رفتن که بپرسن توی شهر کرد خونه هم میدن؟!! که مرده بهشون گفته بود خودم خونه دارم...توی کوچه بقلیست..مامان اینا هم رفتن و پسندیدن.. خونه که نبودش تالار بودش...والا تالار بمون داده بود..بقول مامانم میشد توش عروسی گرفت... ولی خوب بودش...خلاصه فردا صبح رفتیم جاهای دیدنی شهر کرد و ببینیم: رفتیم چشمه دیمه-آبشار کوهرنگ-غار یخی-آبشار شیخ علی خان.باهال تره همشون غار یخی بودش. اول رفتیم آبشار کوهرنگ 100 تا پله رفتیم بالا تا رسیدیم به آبشار..ولی آبشار بوداا... ...رفتیم اون بالا آب خوردیم...عکس گرفتیم.. آلوچه گرفتیم..و کلی کیف داد...بعد اون رفتیم آبشار شیخ علی خان...اونجا هم رفتیم عکس گرفتیم.. و اینا...بعد رفتیم غار یخی..اونجا خیلی باحال بودش..خیلی هم خیلی تر ... باید از یه چشمه میگزشتی تا برسی غار یخی...که روی کوه بودش...ما داشتیم از روی سنگهای کنار چشمه میرفتیم..که دو تا مرد اومدن و گفتن مردا میتونن برن ولی خانوما براشون سخت.. که من و مامانم گفتیم حالا بریم شاید تونسیم...رفتیم یه سنگ بزرگی بود پشت اون آب بود اگه میرفیتم آب میمومد تا شکممون ... گرفتیم ...و برگشتیم..که از کوه بریم..اخه از کوهم راه داشت..وای نتونسیم برگشتیم.. بعدشم ساعت تقریبا ۵ اینا بود...ما رفتیم چشمه دیمه تا ناهار بخوریم... کلی دنبال یه سوپری درست گشتیم تا کالباس داشته باشه...مامانم اینا هم لوبیا و تن ماهی گرفتن.. خلاصه جاتون خالی...بعدشم نشسیم و کلی حرفیدیم..مامانا میحرفیدن ما میخندیدیم.. آخه داشتن خاطره های ما بچه هارو میگفتن...با خالم اینا رفته بودیم.. فردا صبحش آماده شدیم که بریم همدان: وقتی رسیدیم همدان ۲ تا پسر پریدن جلو ماشین گفتن خونه میدیم.ما هم میخواسیم بریم خونه بگیریم..آخه ما که نمیخواسیم بریم تو خونه بشینیم برا همین هتل نگرفتیم..!! اینا رفتن ۱۰۰ تا خونه نشونم دادن...چقدرم که مردمشون از مسافرا استقبال میکردن.. به قول یاس!:انگار ارث پدری طلب داشتن!والا به مولا !!یه پیرزنه صدای پسره کرد گفت بیاین منم خونه دارم..و در اون لحظه که ما همش توی راه بودیم مهم ترین چیز w.c بودش و پیرزن یه خونه درب و داغوونی داشت..و بوی قرمه سبزیش ۷ کوچه بالاتر اومده بود... w.c از خونش داغوون تر توی حیاطم بود...شبی هم خداد تومن .!! من و دختر خالم گفتیم نه اینجا خوب نیست!!بهش بر خورد گفت برین بیروون..اینگاری قصر داشت نیشونمون میداد که بهش بر خورد..ما هم رفتیم بیرون..بعد یه خونه دیگه رفتیم.. خونه تو بنگ بیابون بود..ما ۳ تا ماشین بودیم...و خونه فقط جای ماشین آیینه اینا و داشت و به ما گفت ماشیناتونو بزارید در تاکسی تلفنی گفتیم نمیخوایم..اونم بهش برخورد با پیکانش چنان گازی میداد که به قول آیینه فکر کرده بی ام وه زیره پاشه خلاصه یه خونه داغوونی هم نصیبمون شد.که بیخیال شدیم دیگه... خلاصه همون عصر که شد آماده شدیم تا بیرون...رفتیم ابو علی سینا... من نرفتم ببینم ..اخه خیلی حالم بد بود...خیلی...خیلی..خیلی...عجل و داشتم میدیدم.!! که مامانم اینا رفتن دیدن...و بعدم اومدن پیش ما.!!رفتیم بابا طاهر که بسه بود خدارو شکر.. از جای تاریخی بدم میاد..جز تخت جمشید آخه عاشق کوروشم..و پرسپولیس کنار بابا طاهر یه پارک بود رفتیم اونجا نشسیم مامانم و ایینم رفتن شام بگیرن.. که من به یه زوری بهم شام دادن..گفتم که حالم بد بود... فردا صبح رفتیم غار علیصدر...خیلی باحال بوداا.خیلی..همه نرفتن.من و مامانم.و بابام و عموم و دختر خالم بقیه گفتن ما میترسیم غرق شیم خیلی هم سرد نبود.ولی خیلی خوشگذشت...دو ساعتی اون داخل بودیم.وموقع برگشتنی یه سی دی فروشی کنار اون بود گفتیم رپ جدید اگه داری بده..من و ایین رفتیم ۴ تا سیدی هم بهمون داد..گفت جدید جدیدههه.رفتیم تو ماشین...یه مشت خل و چل که نمیدونم اینا رو چه حسابی خواننده شده بودن و برامون ریخته بود... داشتیم که نگو و نپرس...و خلاصه رسیدیم همدان.ظهر بود.و همه خسته.شده بودیم. و رفتیم سمت گنج نامه و تله کابین گنج نامه...اول رفتیم تله کابین...و بعدشم اومدیم پایین توی راه بستنی قیفی گرفتیم...و اینا و رفتیم گنج نامه.اما من نرفتم.من و دختر خاله هام و خالم نرفتیم...آخه من هم حالم بد بود هم گرمم بود.. بعد اونم مامانم اینا گفتن بریم تو پارک...هر کی خواست بره باباطاهر.که فقط آیین و آیینه رفتن...!! خلاصه عصرم که شد قرار شد بریم سنندج... شب رسیدیم سنندج...متاسفانه سنندجو زیر و رو کردیم و جایی واسه خواب پیدا نشد.. و رفتیم مسافر خونه.که اونم شانسی پیدا شد... و فردا صبح زود راه افتادیم بریم تبریز.ظهر بود که رسیدیم یه شهری..نمیدونم چی بودش... و توی یه پارک نشسیم و کنارمونم رستوران بود که رفتیم کباب گرفتیم خوردیم.. همون روز تولد آیینه بود...و آیین بهش عینک آفتابی داد و منم بهش چند تا کتاب دادم. همه از زقبل آماده بود...و موقع رفتن به آیینه گفتیم آهنگ تولد بزار...و دوباره گلی دست زدیم و رقصیدیم. توی پلیس راه که رسیدیم ...همه سربازا داشتن نیگامون میکردن دختر خالم به همشون گفت تولدشه. تولد اینکه جلو نشسه.. نذاشته بود.حوصلم سر رفت بود..و گفتم من بخونم؟؟گفتن بخون.شیشمم باز بودش... و منم با آخرین تن صدام داشتم داد میزدم و اینو میخوندم.: پرسپولیس قهرمان میشه ...خدا میدونه که حقشه....به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه.. و من هواسم به ماشین بقلیمون نبود... مرده بودن از خنده...منم هر جا میرفتم گردن بند پرسپولیسم توی گردنم بود..آخه چند روز دیگه لیگ شروع میشد... قبل اینکه برسیم تبریز.منو دختر خالم...توی ماشین واسه میر حس*ین شعر میگفتیم... همش میگفتیم اومدیم به شهرت...اون میگفت حالا بالا بالا ....خیلی خنده بود... میگرفت و آیینم بهمون ۳ تا زبون یاد داد...زبون چپکی...زبون سوسکی و یکی دیگه که یادم نیست.. زبون چپکی مخصوی علی(داداشم)وقتی با دوساش حرف میزنه..چپکی میحرفه... وقتی رسیدیم ...از اونجایی که خالم معلم بود رفتیم خانه معلم... و بهمون یه کلاس دادن...و شب و گزروندیم...و تا صبح....که آماده شدیم بریم بیرون... رفتیم مقبرت الشعرا...خوب بود بدک نبود...و بعدشم رفتیم پارک ائل گلی... که اونجا خیلی خوب بود...و ناهارم کوفته تبریزی گرفتیم و بعد ناهارم ما سه تا..من و دختر خاله هام گفتیم میخوایم بریم قایق سوار شیم... و رفتیم خیلی حال داد...و بعدم برگشتیم....توی تبریز خالم اینا تصمیم گرفتن که برن مشهد و ماهم از اول میخواستیم بریم شمال...و راهمون جداااااااااا شد... فردا صبح ما رفتیم اردبیل...عصر بود که رسیدیم...خلاصه اونجا هتل گرفتیم.هتل شورابیل که دریاچه شورابیل روبه رومون بود...واز هه جا بهتر بود.... رفتیم توی هتل و آماده شدیم...و من و آیین و بابام هم داشتیم فوتبال میدیدم... همونی که پرسپولیس ۳-۳ کرد...و قرار شد بریم نمایشگاه مار... رفتیم..خوب بود..ولی وقتی که ما توی شیراز بودیم...قبلا.. یه بار رفتیم شادی شهر...(شهر بازی)که اونجا هم نمایشگاه مار بود...مال اون خیلی بهتر بود... اونجا مرد ماررو بوس میکرد..خیلی کارا میکرد...ولی اینجا نه!!!! بعد اونم رفتیم شیرینی گرفتیم و شام و اومدیم کنار دریاچه.وااااااااااااای اینقده شلووغ بود که خدا میدونه. خیلیم سر بود هوا... که خیلی باحال بو از همه جایی که دیدم باحال تر بود. داشت...و منم رفتم و خریدم...گفت این سنگ واسه خیلی چیزا خوب..!!و قبلش یه نیت کن واسه همیشه بندازی توی گردنت... اه اه اه خیلی بد بود اون...خیلی...و بعدم رفتم خونه...و اماده شدیم که بریم شمال.(مازندران) و وقتی رسیدیم اونجا عصر بود تقریبا...و ما توی نشتارود یه هتل گرفتیم..همه جا پر بود اخه... ولی خیلی خوب وبد هتلش..رو به دریا بود و اینا...البتهما خودمون منبع دریاییم و خلاصه بیخیال هتلش عاااااالی بود.... فردا قرار شد بریم تله کابین رامسر...وقتی رفتیم گفتن دارن تعمیر میکنن ۱ باز میشه. و ما هم رفتیم جواهر ده.خیلی جای توپی بود مثل دشت و اینا همه مردم دساشون بالا بود به علامت پی*روزی... و ما یه جا وایسادیم...و علی زنگید به مامانم و گفت خدمتم تموم شد..و ما هم کلی جیغ کشیدیم و دست زدیم.و آیین و آیینه هم آهنگ گذاشتن رقصیدن...منم فیلم میگرفتم... و خلاصه اینطوری دیگه...بعد اون رفتیم به سوی تله کابین!! اول رفتیم ایران کتان و کلی خرید کردیم و بعد رفتیم رستوران و بعد اونم رفتیم تله کابین که یه نیم ساعتی توی صفش بودیم.ولی می ارزیدا...وقتی رسیدیم بالای کوه...رفتیم یه چرخی زدیم. و یه بسنی خوردیم..و بعد نیم ساعت اومدیم پایین...و بعدشم رفتیم هتل... اون ۴ روزی که ما شمال بودیم همش بارون بود...همش... و دوباره فردا قرار شد بریم کلار دشت...توی کلار دشتم مردم دو برابر دساشون به علامت پیروزی بالا بود.. و ما هم یعنی من دسامو گرفتم بالا....آیینم جوابشونو میداد...و بوق میزد... وقتی ماشین کناری که از بقلمون رد میشد دسش بالا بود هر دو جییییغ میکشیدیم... خیلی کیف میداد آخه...خیلی...یه نیم ساعتی همینجوری دسم زیر باروون بود.. و فردا صبح قرار شد بریم کاخ شاه...کاخ شاه هم رفتیم.خوب بود... و در کل حوصله ندارم به تربیب بگم کجاها رفتیم.یه راست مینویسم... نمک آبرود رفتیم..بازار ترکمن ها..البسکو...صنایع دستی...ایران کتان شعبه نمک آبرود... و بالاخره روز اخر رسید و راه افتادیم که بریم...توی چالوس بودیم که یه جا نشسیم و مامانم ماهی سفید درست کرد و بعد اونم قرار شد بریم دیگه....توی جاده هم همه دساشون بالا بود...همه... همه یعنی همه ها...منم دقیقا از چالوس تا کرج دسم بالا بود...اصلا دسمو پایین نمی اوردما.. مگر واسه چند ثانیه..من بند سبز بسه بودم به دسم...و همه ماشینا یه چیزی تو دسشون بود..(شیشه نوشابه س*بز-مزمز س*بز-دمپایی س*بز-ساقه درخت-بند س*بز-لباس س*بز-چی توز موتوری) معنی چیتوزو و که میفهمید؟اینجا نمیشه گفت...بلاگفا خطر ناک...خواسین بگید توی خصوصی هاتون بهتون بگم..باشه؟ خلاصه خیلی کیف داد...خیلی...و بعدشم رفتیم شیراز... پ.ن۱:در کل سفر خوبی بودش..!! پ.ن۲:جومونگ ۲ یا همون امپراطوری بادها و دیدین؟اگ هندین بهتون پیشنهاد میکنم ببینید... از توی نت بخرید خوب...۱۰۰۰۰ برابر از همه ی فیلمای کره ای به خصوص جومونگ قشنگتره... اصلا داستانش فرق داره..خیلی باحال.توی جومونگ دو هم خود سونگ ایل گوک(جومونگ) هسش.. خلاصه پیشنهاد میکنم ببینید پ.ن۳:کنار قالب و خودم گذاشتم..اخه قالب قبلیم پریید... هواسم نبود پروندمش!! دیگه دسام کار نمیکنههههههههههههه. باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ویرووس new folder داشت...که خدارو شکر بالاخره رفع شد... قشنگتون...حتما پیش همتون میام و جبران میکنم خوب بزارید اول از اتفاقاتی که برام افتاده بگم بعدم میرم سراغ عنوان پستم... راسش ما کلی برنامه داریم برای ادامه ی تابستونمون. اصل کاریا.. خوب:من در حال حاظر میرم کلاس نقاشی...کلاس خوبیه...داریم روی سایه زدن کار میکنیم.. و کلاس ویلون هم میرم...تاحالا یک جلسه رفتم.استادم خیلی خوب...خیلی شوخ و باحاله راسش به ویلون خیلی علاقه دارم...و خیلی خیلی خوب حالا بریم سراغ برنامه های تابستونمون.:توی همین ماه قراره یه سفر به شمال کشور داشته باشیم.به همراه خاله سیمین و آیینه اینا...و خودمون قراره یه سفر ۲ هفته ای داشته باشیم... خوب یه چیزی میخواسم بگم...بگم؟ چند روز پیش داشتم مجله ی زندگی ایده آل و ورق میزدم که یهوز چشم افتاد به ۱ تبلیغ که مال مجله کودک بود یعنی مجله ی شهرزاد منم عشق کوچولوهام دیگه...همون عصر که شد با مامانم رفتیم مجله فروشی گفت هفته آینده منم به جای اون روزنامه گل خریدم خلاصه شنبه بابام برام گرفت...وااااااااااااااااااااااای قربون آرشامم برم...نشستیم با مامانم کلی برنامه ریختیم واسه این کوچولو موچولو براش پلی استیشن ۴ بخریم...براش این ماشینرو بخریم اونو بخریم فلان بخریم و اینا دیگه من هنوز خاله نشدم.دوست دارم بشم.و هنوزم هیچ بچه ای توی راه نیست... ولی از اونجا که خیلی به بچه آینده آیینه اینا علاقه دارم براش اسم گذاشتم...گرچه این اسمش نخواهد بود ولی من میگم آرشام...قربووووووووووووووووووووووونش برم.... آیینه همش میگه ۴ سال دیگه...میخواد مارو بکشه از این به بعد قرار شده هر ماه مجله ی شهرزاد بگیرم....به مامانم گفتم وقتی به دنیا اومد باید توی یه گوشش براش اذان بگن توی ان یکی گوشش اسم بازیکنای باغیرت پرسپولیس و بگن و بهش گفتم:خودم براش لباسای ورزشی میگیرم..اصلا باید توی خونمون یه اتاق برای اون باشه... اگه پسر بود اگه دختر بود هیچی...من عشق پسرم.عشق یه پسر تپل مپل خوشکل با موهای بلند که وقتی بزرگ شد موهاشو درست کنم ..کلی باهاش عشق کنم...عجییییییییییییییییجم... فداش شم...ای کاش هر چه زود تر من خاله شم آمین.... پ.ن۱:پنج شنبه عروسیه پسر عممه...از همین جا بهش تبریک میگم..ببخشید عقدشه به هر حال امیدوارم خوشبخت بشه همیشه همیشه پ.ن۲:علی یه خورده حالش بده.براش داداش گلم دعا کنید حالش خوب بشه پ.ن۳:این مدت که کامپیوترمون خراب بود داشتم دق میکردم.باور کنید. پ.ن۴:برای یکی از دوستانم دعا کنید که حال داییش خوب بشه...اسم نمیبرم شاید نخواد ولی مثل اینکه حال داییش خیلی بده..براش دعا کنید پ.ن۵:عصر میخوام برم خونه مرضی اینا شبم قراره داییم بیاد خونمون پ.ن۶:همیشه شاد و خوشحال و خوشبخت باشید.... نظر یادتون نره دوستای گلم....منتظرتون هستم.... موفق و سلامت باشید.... بابای سلام.حالتون خوب؟خوشميگذره؟چه خبرا؟ يكشنبه :ساعت 4 و اينا از خواب بيدار شدم.و رفتم توي حالمون...و همون موقع مامانم داشت با خاله سيمينم (پشت تل)ميحرفيد كه ازش پرسيدم:چيكار داشت؟گفت:گفته كه شب ساعت 9 بريم سينما... گفتم:چه فيلمي؟گفت امشب شب مهتاب!!!خيلي خوشحال شدم اخه عشقم توش بازي ميكنه مهناااز خانووم گل..!!و همچنين از دانيال عبادي هم خوشم ميومد...بنابر اين خيلي خوشحال شدم.. و خلاصه مامانم و بابام و علي قرار بود برن دكتر.آخه علي دكتر وقت داشت... و خلاصه اونا رفتن و منم موندم خونه..و يه خورده تو نت گشتم و از اين كارا ديگه... بعد قرار شدش كه ما ساعت 7 و نيم بريم سينما كه شب عيد بريم پيش مادرجوونم... و خلاصه ساعت 7 خالم با عموم و مهنا اومدن دنبالموون.و رفتيم سينما بهمن... و منتظر شديم مامانم اينا هم بيان..و كه اومدن. و رفتيم داخل كه گفتن برين توي سالن سينما... و زيادم شلووغ نبودش...ولي به مرور زمان يه خورده جمعييت بيشتر شدش... خوب حالا بزاريد براتون بگم ..:اگه توي شهرتون اين فيلم روي اكران حتمااااااا بريد.. و اگرم ميريد حتمااااااااا با خودتون دستمال كاغذي ببريد.باور كنيد اگر بريد اصلا پشيمون نميشيد!! تضمينه.من كه آخر فيلم يه خورده گريه كردم و به مامانم گفتم يه بار ديگه بيايم درست حسابي گريه كنيم. و اينا ديگه...بعدشم رفتيم خونه ي مادر جوونم.و بابام برامون ساندويچ و سمبوسه گرفت بود. وقتي رسيديم خونه مادرجوونم چند ديقه بعدشم مرضيه اينا اومدن.اونا هم شيريني اورده بودن. و خاله زهرا ميگفتش كه:توي ماشين مارمولك روي دست عمو كامرانم بووده.!! و خلاصه براي خوندن كل اين ماجرا به اين وبلاگ بريد.آراليكا... و ما هم بعدش رفتيم ساحلي يه دوري خورديم و اومديم... پ.ن1:بازم توصيه ميكنم اين فيلمو بريد(امشب شب مهتاب)در ضمن توي اين فيلم دانيال عبادي صداي احسان خواجه اميري و لب خوني ميكنه. پ.ن2:در حال حاظر ميرم كلاس نقاشي با دختر خالم...مهنا...و كلاس فوبلم منتظريم تا خبرمون كنن و ميخوام ويلون هم برم. پ.ن3:روز پدر..روز مرد...بر همگي مبارك... پ.ن4:دوشنبه تولد دامادمون بودش .آيين عزيزم تولدت مبارك!! پ.ن5:چند شب پيش خونه ي خاله سيمينم بوديم و يه مهمون چيني داشتن.خيلي دختر باحالي بودش...اسمشم لي لي بودش.!!! پ.ن6:مواظب خودتون باشين!!! پ.ن۷:تا یادم نرفت اینم بگم که روزی که رفتیم سینما کلید پیش مامانم بود و مامانم میخواست بدش بابام.و خلاصه گفت من رفتم توی سالن سینما یدونه از این پسر اجق وجقی ها داشته وسط میرقصیده و من رفتم پشتش گفتم ببخشید آقا میشه برام یه شماره بگیرید..گفت پسرا بیچاره حوول شده بود که موبیشو داد دست مامانم گفت بفرمایید خانوم هر جا میخواید بگیرید. بچه ها من خیلی از دانیال عبادی خوشم اومد واااااااااای جواب آقاي مهدي: دوباره بهتون ميگم اصلا برام مهم نيست چي ميخوايد بگيد. و كسي هم شمارو اجبار به خوندن مطالب من نكرده.!! پس هي نيا و چرت پرت بگو... منم ميدونم همه الان ناراحتن..و دليل نميشه كه من خاطراتمو ننويسم.. پس ديگه مزاحم نشو...لطفاااااااااااا.. بچه ها فعلا باي ادامه مطلب فراموش نشه ها.برید انرژی بگیرید.. خوشمیگذره؟امیدوارم همیشه شاد و خوشحال و ...باشید. خوب قبل از اینکه برم سراغ پست اصلیم باید بهتون بگم که من دوبار پست سیاسی گذاشتم اما حذفشون کردم و خیلی از شماها دنبالشون بودید.چون عکسی که ساخته بودم سیاسی بود و من شنیدم وبلاگها داره کنترل میشه برای همینم از همتون معذرت میخوام. خوب حالا بریم سراغ آپ اصلیم: دیروز ظهر رفتم خونه مرضیه اینا ناهار اونجا دعوت بودیم مهنا بودش.خلاصه علی و مامانم و بابام رفته بودن پادگان برای کار علی(داداشم)وقتی هم بابام اومد ساعت ۱۲ اینا بودش که من از قبلش آماده شده بودم..وقتی بابام اومد منو برد خونه ی مرضی اینا. وقتی رسیدم کار خاصی نکردم از بیکاری اول اومد ازم یه عالمه سوال پرسید.... و بعدشم کم کم مهنا اومد...و اینا و دوباره کار خاصی نکردیم ساعت ۲ اینا بود که ناهار خوردیم (لازانیا) و بعدشم رفتیم توی اتاق هممون دراز کشیدیم و کلی چرت و پرت میگفتیم.مرضیه میگفت کاش هنووز شیراز بودین تا تابستونا میومدیم شیراز حوصلمون سر رفت. من گفتم آره راست میگی.خلاصه ما شروع کردیم خاطره گفتن. مهنا هم بودش ....من به مهنا گفتم یادت میاد شیراز که بودیم وقتی مامانم میرفت جایی واسه عروسکامون تولد میگرفتیم.بچه ها شاید باورتون نشه ولی واسه دوستامون که همه توی کوچه ما بودن کارت دعوت درست میکردیم و میگفتیم باید کادو هم بیارید ما هم میرفتیم(من و مهنا)مغازه ی کنار خونمون (سوپر مارکت)و کلی چیز میز میگرفتیم... مرضیه گفت من یه بار مامانم کیک برامون درست کرد زنگیدم دختر عمه هام اینا اومدن برای عروسکام تولد گرفتم...(من تا کلاس اول شیراز بودم) و بعد مرضیه بهم گفت آتی یادت میاد یه بار مامانت رفت نونوایی ما چیکار کردیم؟ هنوووووووز تعریف نکرده بود مردم از خنده بودم اونم کوچیک بود سنی نداشت)و خیلی میترسیدیم و مامانم بهمون گفت شما بشینید خونه تا من برم و بیام....و همون موقع که مامانم رفت بیرون تلفنمون زنگ خورد و یه مردی پشت تلفن یه چیزی گفت و منم از وحشت داشتم سکته میکردم به مرضیه گفتم بیا بریم پیش مامانم من گریه میگردم...و اونم گفت بریم.(ما خونمون دو تا در داشت.یکی به حیاط خلوت راه داشت یکیش هم به کوچه راه داشت)و ما ترسیدیم از در حیاط خلوتمون بریم اخه خیلی شلوغ و تاریک بود و از در کوچه رفتیم مرضیه همینجووری داشت واسه خودش میدویید که من توی راه دمپاییم افتاد.... و صدای مرضیه کردم و اون اصلا عین خیالش نبووود... دمپاییم افتاده اون داره میدوهه من از ترس اینکه توی کوچه تنها بشم پا برهنه دوویدم دنبال اون و رفتیم پیش مامانم.و موقع برگشتن هر دو تا درا بسته شده بودن تا اینکه بابای مرضی اومد و درو باز کرد. خلاصه ما کلی خاطره تعریف کردیم.تا عصر که خالم رفت خونه ی مادر بزرگم و ما اومدیم کلی عکس گرفتیم..و بعدشم مرضیه داشت ازم فیلم میگرفت ......... خلاصه دیروز خیلی خوشگذشت.جاتون خیلی خیلی خالی بودش باور کنید... پ.ن۱:دوست دارم برم سینما(درباره ی الی)شاید امشب رفتیم.... پ.ن۲:خیلی بد شد که برزیل قهرمان جام کمفدراسیون ها شد!!! پ.ن۳:همچنان منتظرم تا از کلاس فوتبال زنگ بزنن و بگن کلاس تشکیل شده... پ.ن۴:دیروز در حد تیم ملی خندیدیم..... پ.ن۵:از نظرات همتونم ممنونم.به غیر از بعضیا که قصد اذیت دارن... نظر فراموش نشه.فعلا بای خوووووووووووبین؟وااااااااای خدای من نمیدونید که چقدر خوشحالم. اینگاری دارم بال در میارم. و بابام یه فیش گرفت (فیش ثبت ناااااااااااااااام)وااااااااااااااااااااای باورم نمیشه. یعنی من میخوام برم برای کلاس فوتبال ثبت نام کنم؟؟؟؟ ای جااااان..... اونوقت فکر کنید اگه خدا بخواد و خودم تلاش کنم به تیم ملی دعوت بشم. اون وقت چی مشه؟آتی دیووونه میشه گرچه الانم یه خورده هستم. اهه حالا من یه چی گفتم تو چرا باور میکنی رفیق گلم؟؟؟ بچه ها برام دعا کنید از ته دلاتون تا بتونم موفق بشم. شما که نمیدوونید فوتبال عمر منه.تموم زندگی من فوتبال. نمیدوونید بخدا وااااااااای راستی تا یادم نرفته تشکر میکنم از تک تکتون بابت این همه نظرای قشنگ و مشنگ... قربوووووووون همتون برم.... راستی دیشب شب آرزوهاا بود.... من یه عالمه آرزو کردم. اگه بشه که من میمرم.آخه نمیدونید که چه آرزوهایی کردم. شخصیه. خوب بگید ببینم فیلم رستگاران میبینید؟ من عاشق شخصیت پونه هسم.اصلا باحال بازی میکنه به نظر شما؟؟؟!!! اسم اصلیشم عافطه نوریه/موقعی توی نرگش بازی میکرد ازش خوشم اومد. بچه ها به اینا توجه کنید:خیلی باحالن.برید به دوساتون بگید.شما باید از دوستتون بخواید که این اولیه و بگه و بعد شما دومیو جوابش بدید خوب؟ ۱ـچوری۲ـ عاطفه نوری ۱ـ شنزار۲ـمحمد رضا گلزار ۱ـ آبشار ۲ـ مهناز افشار ۱ـمنگنه ۲ـ لعیا زنگنه ۱ـ تهی۲ـ(بچه ها جواب این زشته نمیگم ولی باحاله اگه وابشو میخواین بگید توی خصوصیهاتون میگم) ۱ـ کجایی۲ـ امین حیایی ۱ـ کی ۲ـ مهدی سلوکی همینا یادم مونده... وگرنه کلی از اینا بلد بوودم. یادش بخیر تابستوونا که پسر داییم(حسین )میومد بوشهر از اینا برامون میساخت. الان لیور پوول.خیلی جاش خالیه.باورکنید... یادم میاد پارسال خواهر حسین(فاطمه)اومده بود بوشهر اون سوم راهنماییه. امسال میره اول.اونم عین خودمه عشق فوتبال و کشت مرده ی نیکی یه روز عصر که من خونه مادر بزرگم بودم حسین گفت ما بریم توی حیاط تا بامون فوتبال بازی کنه. انقدر حال داد که خدا میدوونه.بعد یه بار من خیلی صداش زدم.همش میگفتم حسین حسین. بعد اون گفت (توی ماه محرم هم اینقدر نمیگید حسین حسین) اصلا خیلی بچه خوبیه.خیلی باحاله.باور کنید. بعد تقریبا ساعت ۱ اینای شب بودش.و به حسین گفتیم مارو دور بده. اونم از خدا خواسته ...اول رفتیم ساندویچ خریدیم از ساندویچی پایین خونمون. تا اون اماده بشه هم رفتیم پارک.اینقدر حالیدیم که خدا میدونه.هوا هم خنک بود. اصلا من و فاطی خیلی خلیم. یه شب خوابیده بودیم.خونه خالم اینا بودیم.منم که دیر خوابم میبره.اونم خواب بود. منی که تازه خوابم رفته بود و بیدار کرد.میگم چیه؟میگه یه دیقه بلند شو.حالا بلند شدم واسم میرقصه یه شبم با فاطی اینا و مامانم اینا خلاصه کل خاندانمون رفته بودیم ساحلی بعد توی ساحلی یه جایی هست که گذاشتن واسه فوتبال ساحلی .اونجا داشتن فوتبال بازی میکردن من و فاطی هم که عشق فوتبال بودیم و رفتیم واسه خودمون اونجا فوتبال دیدیم. خلاصه...همینجوری اینارو نوشتم.تا ثبت شه. راستی الگوی من فقط و فقط بکام .همین. هرگز نشه فراموش.؟اگه گفتی چی؟ نظر دیگه بابا.فعلا پس زیاد تعجب نکنید تازه من که همشو نمینویسم.اون باحالاشو مینویسم دیشب آیین و با مامانم و خاله هام رفته بودن خونه زندایی مامانم آخه هر ماه دعا دارن.. منم خونه بودم.با بابام و داداشم.آیین هم واسه خودش رفت بیروون. خلاصه ساعت ۸ نشده بود آیینه زنگید و گفتش کم کم اماده شو بریم بیرون با بچه ها(گروه خلان) این بار رییس مونم اومده بود.آخه احساس یمکنم اون از همه ما خل تره. خلاصه من آماده شدم و بعد آیینه با مرضیه اومد خونمون و یه رب ساعتی خونه بودیم. و بعد رفتیم دنبال مهنا و محدثه غذاش زیاد تعریفی نبود اما جاش خیلی باحال بود.خیلی خیلی .باکلاس بودش. و شلوغم بود.و ما رفتیم دو تا میز و بهم چسبوندیم و نشستیم. ۲۰ دقیقه طول کشید تا ما غذا انتخاب کردیم.من یعنی آتنا خانم گل به همراه (سالاد پاستا و آیینه و مهنا هم اسپایسی ۳تیکه سفارش دادن.با نوشابه و اینا. من که اصلا سالاد پاستاشو نخوردم.نمیشد بخوریش.باور کنید.تازه همه پیتزامم نخوردم. خلاصه ما توی رستوران فیلمی داشتیما.از دست محدثه خانووم.خندمون میورد که همه نگامون میکردن. منم که اصلا کنترل ندارم.من همینجوری به ترک دیوار میخندم .واای من انقدر بلند میخندیدم که خدا میدونه. ولی اصلا مهم نیست ...بیخیال...خوشی لحظه ها به همین چیزاشه.مگه نه؟ بعدشم همه رفتیم سوار ماشین شدیم و توی راه کلی توی ماشین جیــــــــغ میکشیدیم. و دست میزندیم و میرقصیدیم.خیلی حال دادا. ما همه اونجا خواننده بودیم.به آیینه گفتم اهنگ ساسی مانکن و بزار و همه باهاش خوندیم. آخه من عاشق گوشواره ساسی مانکن هستم. نویسان عزیز زنگید به آیینه درست نمیدونم بهش چی گفت ولی میدونم ازش خواست که فردا یعنی پنج شنبه قراره با وبلاگ نویسان جمع بشن نمیدونم برا چی.همین و بعد هم آیینه گفت ما دارین فردا میریم و قطع کرد.و بعد از چند دقیقه گفت میخواید بریم ردپا و ببینیم؟ همه گفتیم بریم و زنگید آدرس و خونشونو پرسید. و ما هم رفتیم پیشش و خلاصه یه ۲۰ دقیقه داشتیم حرف میزدیم.این سومین باری بود که من ردپا جان و میدیم. و خیلی خانوم دوست داشتنی و مربونی بودن. خلاصه ما اومدیم که دیگه بریم برامون شربت اورد (همون دم در خونشون)واااااای دخی خاله های من که انگار شربت ندیده بودن. آبروووووووومووووووووون رفت. هم کلی رقصیدیم و اینا...و بعد مرضیه و بردیم خوشنون و چون خالم اینا خونمون بودن مهنا و محدثه و اوردیم خونه خودمون.رفتیم بالا و یه رب ساعتی بود رسیده بودیم که یهو علی اومد خونه و گفت چشاتونو ببنیدید اینو که گفت همه چهار چشی نگاش کردند .یکی میگفت حیوون اوردی خلاصه هر کی یه چی گفت مثل برق رفتیم دنبالش هممون به جز مامانا و بابا ها. و گفت مامان محمد(دوستشه) از دبی برام شکلات اورده و ما هم همگی فقط کیندر برداشتیم. و گفت برام تی شرت هم اورده و هنووز چیزاشو باز نکرده بود واسه همین گفت فردا بیا ببرش. منم همون موقع بلند گفتم (یه دوست اینجوری که قد ما نمیخوره) خلاصه شکلاتم خوردیم و اینا..... خیلی خوشگذشت خیلی خیلی خیلی خیلی.عاشق همتونم.بوس به همه بای سوال سوال سوال؟؟؟ اگر قرار باشد هر روز آدم مشهوری برایت پیام احساساتی بفرستد دوست داشتی آن شخص چه کسی بود.؟؟؟ جواب خودم: نه بکام میشه نه انریکه چون هر دو زن دارن منظورم کمران و هومن اما هومنش. جواب به آقای مهدی: من كه براي شما نمينويسم.من اينجا مينويسم تا خاطراتم و ثبت كنم.و دوست دارم ديگران هم بخوننن.شما هم كسي اجبارتون نكرده بياي و وب مسخره منو بخوني.اصلا هم براي من مهم نيست ميخواي چي بگي.چون دوست ندارم ذهنمو با حرفاي بيهوده ي شما دوست عزيز خراب كنم. خوبین؟وااااای بچه ها باورتون میشه شاهین بعد از ۱۰ سال به لیگ صعوود کرد خوب صبح با آیین و آیینه رفتیم مرکز خرید .بعد رفتیم مغازه بورژوا(آرایشیه)و من یه لاک صورتی خریدم. که انقدر شلووغ بود که خدا میدونه...میخواستیم بریم شهر کتاب. موقعی که رفتیم صاحب شهر کتاب میگفت میخوایم اینجا و بفروشیم.خیلی حیف شد. و منم چند تا کتاب خریدم!! ۱ـگناه من چیست؟(رمان) ۲ـروز اول عشق ۳ گانه ـ آدم و هوا.مشی و مشیانه.جمشید و جمک. ۳ـ ا گر های روح. ۴ـ اگر های عشق. و خریدم.و میخوام شب بخونمشون.و بعدشم رفتیم نمایندگی سوآچ توی ششم بهمن. وای یه گردن بند بود خیلی خوشگل بودش. خلاصه ناهارم خونه ی خاله سیمینم دعوت بودیم. ناهار آلبالو پلو-خورشت-زرشک پلو-باقله پلو-ماکارونی-مرغ داشت جاتون خالی پ.ن۱:دیشب خونه خاله زهرام دعوت بودیم.اونجا شام(سالاد الویه-کپه-پنکیک سوسیس) بازم جاتون خالی. پ.ن۲:به سوالتم جواب بدید.لطفا.ممنونم. فعلا بای سوال سوال سوال اگر بخواهی بزرگترین و عمیق ترین ترست را نام ببری.چه میگوی؟ خوبيد؟ خوشمگيذره به سلامتي؟ خوب ديروز با آيينه رفتيم آرايشگاه زن روز موهامونو كوتاه كرديم و مدل و ...اينا داديم. آيينه اينا طرفاي ساعت 5اينا رسيدن بوشهر...و آيينه همون موقع زنگيد به آرايشگاه..و وقت گرفت.ما 6 اينا رفتيم و كلي معطل شديم...آخه يه عروس اومده بود بعد خرابش كرده بودن و...اينا. به سليقه خودش... فشن.وااااااااااي انقدر بهم مياد كه خداميدوونه. گفتم من برا عروسيم ميام اينجا.. پ.ن۱:شاید برم عکاسی نمیدونم کی؟اما اگه بخوام برم میرم لحظه ها.
اگه گفتین؟؟؟؟![]()
.وای من وقتی دیدمش..میخواستم قش کنم..!!نمیدونین که من چه حالی
.کادوی مامان و بابام...پول بود برای
و کادوی علی هم
..![]()
![]()
![]()
![]()
...علی جونم تولدت مبارک.داداشه نانازم..![]()
![]()
![]()
و میخندیم.همش..
...روز ۱۳ آبان توی مدرسه بودم...ظهرانه بودیم.یکی از بچه ها اومد گفت..علیرضا حقیقی![]()
...اصلا باورم نمیشد..
..کلی خداروشکر کردم.که علیرضا جوون.هیچیش نشده بود
..
..اصلا با شعاراشونم حال نکردم..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فرمایشی؟به قول مرضیه..نصیحتی؟؟![]()

![]()

..که ما رفتیم روی سنگ...و بعدشم اونجا چند تا عکس![]()
![]()
.
.![]()
.سوار شدن و در اومدنش سخت بود..
بعد ایینه بندری گذاشت و ما توی ماشین بزن و برقصی ![]()
![]()
.و ما کلی خندیدم..و دوباره تو راه من یهو جو گرفتم..و هنوز کسی آهنگ
تقریبا یه پسر ۱۴ ۱۵ ساله بود با یه مرد دیگه...
خلاصه شب اینا بود که رسیدیم تبریز...
آیینه هم فیلم![]()
.خیلی بد مزه بود...
.و بعد یه ساعتی رفتیم توی اتاقموون....صبح همگی رفتیم بقعه شیخ صفی
.و اونجا یه مغازه بود که گردن بند ماهتو
.خیلی باحال بود...و بعد اونم رفتیم موزه مردم شناسی...
.
.جاتون خالی.توی شمال.یعنی توی این جاها..
.![]()
.اینقده بد مزه بود...
...و من بیچاره برنج و گوجه خوردم
.![]()
.مرسی بابت تموم نظر های
.
.اول از کلاسام بگم بعد میرم سراغ اون![]()
.
.
.من خیلی خوشحالم...خیلی ![]()
![]()
![]()
.![]()
.
.
.من به مامانم میگفتم :براش اینو بخریم تولد ۶سالگیش![]()
.![]()
![]()
...
.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.واسه همین برید ادامه مطلب و عکساشو ببینید...![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
...
.
...گفتم :یه بار مامانم رفت بودش نونوایی (منم که کوچیک
...و میگفت بدو بیا.حالا من بهش میگم![]()
.ولی خداییش خیلی بد بودا...![]()

.آخه دیشب رفتیم استادیوم.![]()
![]()
![]()
.
....![]()
![]()
![]()
.اینارو گفتم تا از این به بعد بدوونید
...
.یعنی میشه بر آورده بشن؟![]()
.نمیشه گفت.باور کنید....![]()
![]()
![]()
.![]()
.![]()
![]()
یه شب من خونه مادر بزرگم موندم پیش فاطی...
.تا هم دیگرو میبینم خل میشیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه خورده هم نیکیه.البته اون الگوی سوسولیمه![]()
![]()

![]()
.
(محدثه)![]()
![]()
. و اونارو سوار کردیم.و یه راست رفتیم رستوران کاکتوس.![]()
![]()
.
(پیتزا مخصوص کاکتوس)
)آیین و مرضیه و محدثه هر کردم یه نوع هات داگ سفارش دادن.![]()
![]()
.![]()
![]()
.
.وو همینجوری که توی راه بودیم یکی از وبلاگ
.
.![]()
.![]()
.ولی کلی خندیدم.همه تشنه ی کربلا بودیم.![]()
.و بعدشم اومدیم که بیایم خونه و دوباره از ساحلی اومدیم و اونجا
و یه کیسه پشتش بود و با تمام قدرتش دویید تو اتاقش و ما هم![]()
.![]()
.پس ترجیح میدادم هومن برام پیام احساساتی بفرسته.![]()
![]()
جناب آقاي مهدي.همين
.![]()
.خیلی خوشگله.باور کنید.
.بعدشم از طرف استادیوم رفتیم.![]()
![]()
.![]()
.خیلی خوب بود و فوتبالم همونجا دیدیم.![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
ما هم داشتم آلبوماشون و ميديم.و تا مدل مو انتخاب كنيم.من از مدلاش خوشم نيمد.برا همين گذاشتم
خلاصه آيينه هم موهاشو رنگيد و رنگشم نسكافه اي بود و اينا منم موهامو مدل دادم مدلشم ![]()
![]()
اونجا نشسته بوديم بعد داشتيم عروسايي كه درست كرده بودو ميديم خيلي خوشكل بودن.به آيينه ![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


