تبليغاتX
My Best Life


My Best Life

سلام..خوبيد؟خوشيد؟!

چه خبرا؟خوشميگذره؟!

ار اول جام جهاني..

من=اسپانيا  آيينه=آرژانتين  آيين=برزيل  علي=ارژانتين  بابا=برزيل  مامان=دعا كردن واسه همه.دي:

شب اولين بازي بود كه علي اومد پرچم آرژانتين و وصل كرد به پرده خونمون..

و هومون موقعه هم من رفتم و پرچم رئال و وصل كردم به اون يكي پرده خونه..دي:(به دليل كمبود پرچم

اسپانيا)...خلاصه كري خوندنام شروع شد...علي بازيارو پيش بيني كرده بود..كه اسپانيا توي فينال ميخوره

به ارژانتين..و آرژانتين قهرمان ميشه...

روز بازيه آرژانتين و كره به من گفت ميخوام پرچمتو توي پاركنيگ يا كوچه آتيش بزنم..(شوخي)

خلاصه اين وريا ميگفتن آرژانتين...اون وريا برزيل.هركي دوبه دو بود...

اما اسپانيا تونست آلمان و شكست بده...كسي كه من ميگفتم احتمال قهرمانيش زياده..

و هلند كه تونست برزيل و شكست بده....و جام و آورد بالاي سرش...

چقدر با كاسياس عشق ميكنم من....وقتي كه گريه ميكرد..اخي...دي:

خلاصه قهرمانيه اين تيم و به همه تبريك ميگم...

بازيه اسپانيا و شيلي...آيينه بهم گفت اگه اسپانيا قهرمان شه چي بهمون ميدي؟دي:

گفتم هيچي...گفت نميشه كه...گفتم تو بگو..

گفت بايد ببريمون بيرون..گفتم شام ميبرمتون رستوران قوام...دي:

كه فعلا هنوز قولمو عملي نكردم...از بس هر روز كلاس دارم...

امرزم make upداشتم...ميشه 3 روز پشت سر هم كلاس برو.كلاس بيا...دي:

ديشب كه از كلاسم تعطيل شدم.ديدم علي اومده دنبالم...رفتيم باهم دور خورديم..

جاتون خالي....انقده حال داد....

پ.ن1:آيينه ديروز رفت...!و منتظرشيم تا 14 روز ديگه...!

پ.ن2:فيلم افسانه 98 و ديدين؟!دي:-فيلم بوشهريه....قبل از اون ما واسه خودمون اسم گذاشته بوديم..

من چتك بودم(به دليل چت زياد)ايين خرسك...آيينه هم پشمك...

اما بعد از اون فيلمه..مامانم اسماي جديدمون و انتخاب كرد..من اتلو...دي:آيينه بمبك...آيين كماچو

علي اميرررو...اما فيلم بودااا..دي:

پ.ن3:ديشب خواب بهرام رادان ديدم...همه خواب ميبينن ماهم خواب ميبينيم...

ايشاا.. جام هاي بعديم ميشه مال اسپانيا و رئال و پرسپوليس....ايشاا....

فعلا..


http://www.monitor.co.ug/image/view/-/956210/highRes/176855/-/maxw/600/-/px5tx3z/-/worldcuppx.jpg



تـاریـ خ چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389سـاعـ ت 11:11 نـویسنده Atena| |

سلام دوستان..حالتون خوبه ؟خوشميگذره؟!

ديروز با آيين و آيينه برنامه ريختيم كه شب بريم سينما..فيلم 7 دقيقه تا پاييز...

عصرم قرار شد بريم كتاب فروشي....

خلاصه عصر ساعتاي 6 اينا رفتيم مركز شهر..و كتاب فروشي...

كه من 4 تا كتاب گرفتم كه يكيش برا مامانم بود...!

اسم كتاب هام هست

روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس...

در سينه ات نهنگي ميتپد....

ليلي نام تمام دختران زمين..(كه اينو دادم به مامانم)

و..ابديت يك بوسه...!

كتابامو خيلي دوست ميدارم...!دي:

خلاصه ما بليط گرفته بوديم براي ساعت 9 و نيم...

ما كارمون تا 8 و نيم تمام شد...!

و بعدش رفتيم كنار يه سوپري تا اب معدني بگيريم..همونجا كنارش فست فودم بود..و 3 تا هايدا گرفتيم..!

آيين گفت حالا ميگن اينا اومدن رستوران...دي:

خلاصه ساعت شد 9 و بيست دقيقه..كه ديگه رفتيم..سينما...

به نسبت بقيه ي فيلمايي كه تازگيا اومديم يكمي اين شلوغ بود.يه كم..

آخه فيلماي قبليه ما مثل دموكراسي تو روز روشن..و تهران طهران شايد فقط ما بوديم و دوتا ادم ديگه..

دي:خلاصه خيلي فيلمش قشنگ بود..اگر وقت كرديد حتما بريد...چون به نظرم بعيد مياد كسي پشيمون

بشه...!مخصوصا حامد بهداد خيلي باحال بازي ميكرد...!

خلاصه ديشبم فوتبال بود..و تيم محبوبم اسپانيا به فينال رفت خوشبختانه...

وقتي رفتم خونه ديدم علي لپ تاپ خريده..گفت برو بيارش روشنش كن...

بعد منو آيينه نشسيم كلي جلو وبكمش شعر خونديم و رقصيديم...دي:

چقدر حال داد....!

پ.ن1:سه شنبه 15 تير تولد آيين بود...رفتيم رستوارني كه جديدا باز شده..(كوك)خيلي جاي باحالي بود..

و كلي كادوهاي خوب خوب گيرش اومد..دي:

پ.ن2:ايشاا..اسپانيا امسال قهرمان ميشه...!

پ.ن3:دارم هويت پرسپوليسي ميگيرم..با كارت هويت پرسپوليس....دي:

اگه پرسپوليسي هسي..پس هوييتتو بگير...!

موفق باشيد و خوش..هميشه هميشه




تـاریـ خ پنجشنبه هفدهم تیر 1389سـاعـ ت 11:46 نـویسنده Atena| |

دوشنبه هفته پيش بود انگار..كه از يك شنبه با مرضيه قرار گذاشتيم شب بريم خونه مادرجوونم...

خلاصه روز دوشنبه من رفتم كلاس ويولن...واقعا يكي از بهترين روزاي كلاسم بود...

اما عجب درس سختيو بهم داد اين استاد محترم من!

اميدوارم بتونم اين درس و هم مثل درس قبليم خوب بزنم...!

خلاصه وقتي برگشتم ساعت 6 اينا بود كه مرضيه نشسته بود توي حال...

و آيينه هم داشت جعبه كادويي درست ميكرد..مامان گلمم روزه بود...!

علي هم فوتبال نيگاه ميكرد..خلاصه قرار بود بريم فروشگاه رفاه تا براي شب يكمي چيز ميز بخريم...

وقتي برگشتيم.مهنام اومد خونمون.قرار بود با مامانم و آيينه برن پياده روي..كه بهش گفتيم بيا

خونه مادرجون...اونم گفت خرم كردين ميام....دي:

خلاصه وقتي رسيديم نشستيم يكمي خورديم..و اينا...

موقعي كه خواستيم بخوابيم...مرضيه گفت بچه ها امشب بريم گوشه سالن بخوابيم...

خلاصه ما اومديم بخوابيم...ولي چراغارو خاموش نكرديم...

هيچكيم حاظر نبود از جاي عزيزش بلند بشه و چراغارو خاموش كنه...(خوشبختانه)

يه ربع ساعتي گذشت ..يهو مرضيه بلند شد گفت بچه ها مارمولك...

من و مهنا همونجا خوابيديم..و بلند نشديم...آخه يك ساعت قبلش همچين چيزي و گفت

و سركارمون گذاشت...دي:

من يهو خودم ديدم مارمولكو...سفيد بود و رييييزززز....دي:

منم جيغ زدم و بلند شدم..خلاصه مادرجونم خواب بود..سه تايي پا شديم رفتيم توي حال و جيغ..

خلاصه مادرجوونم پيف پافو برداشت . و اومد توي سالن...منم زنگيدم به بابام....حالا من داشتم

ميمردم بابا ميخنده...!متاسفانه نميتونست بياد..خلاصه ما كه توي سان نرفتيم..مرضيه چيزامونو اورد..

و رخت خواب هاروهم اورد توي اتاق بقلي...من و مهنا تا كلي ايستاده بوديم...

خلاصه گرفتيم خوابيديم...!

صبح زنگديم به بابام...اومد دنبالمون.وقتي داشتم كفشمو ميپوشيدم.ديدم پشت كفشم...

يه مارمولك سياهه....و ريزززززز....دي:همونجا كفشمو پرت كردم و جيغ زدم...

كه بابام كشتش...!

چند روز بعدشم بابام اومد گفت 2 تا مارمولك ديگم پيدا كردم بزررررررررگ...دي:

ديگه من عمرا برم خونه مادرجونم....!

پ.ن1اون سري هم كه من با مرضيه رفته بودم خونه مادرجون...

صبح مرضيه اومد برامون تخم مرغ درست كنه...من داشتم توي فريزر دنبال يه چيزي ميگشتم..

بعد مرضيه نگام كرد گفت اتنا من اين شعله گازو روشن كردم...چرا كناريش روشن شد؟!

گفتم مرضييييييههه پارچه اتيش گرفتههههه..دي:

من رفتم اب ضرفشويي باز كردم كه پارچه رو بندازه توي ظرفشويي.مياد ميندازش توي ظرفشويي كناري

بعدم ميره از توي كابينت ليوان مياره..از ابي كه من باز گذاشتم توشو پر ميكنه ميريزه روي پارچه

كه توي ظرفشوييه كناريه منه...

همه دختر خاله دارن مام داريييم...اييي هيييي!

خلاصه خونه مادرجون كلي جريان داره...!

http://cache2.artprintimages.com/p/LRG/26/2678/17AUD00Z/eric-kamp-golf-ball-in-ruff-with-iron-in-background.jpg

خوش باشيد...


تـاریـ خ شنبه دوازدهم تیر 1389سـاعـ ت 18:13 نـویسنده Atena| |

سلام..خوبید؟!

خوشمیگزره...؟؟!؟!

پنج شنبه پیش تولد محدثه(دختر خالم)بود...جاتون خالی کلی خوشگذروندیم...!

محدثه الان رفت توی 19 سالگی...!خوب...اون روز واسه من یه روز کاملا بد بود...که خیلی پشیمون بودم..

اما بعدا فهمیدم هیچ چیزی ارزش نداره..توی این جهان..پس نباید حتی یه لحظه هم بهش فکر کنم..

تا لحظه هام خراب شه...خلاصه رفتیم تولد..دوستاشم اومده بودن....یکی از دوستاش...شبیه پدرو بود..

از بس چاق بود.....دی:

ما بهش یه ساعت دادیم..آیینه شال داد...مامانش باباش و مهنا(خواهرش)بهش پابند دادن...

مرضیه(دختر خالم)عطر نانسی..خالم... کیف آرایشی...دوست مامانش..(نصرت)یه پیرهن...

و دوستاشم لباس...جالب اینجاس همه چیزاش ست صورتی شده بود...

بعد از کلی رقصیدنم..کیکشو برید...و با همه عکس گرفت....و بعدم شام خوردیم...

جاتون خالی بازم مثل هیشه خالم هیچ چیزی کم نزاشته بود...

شام..سالاد ماکارونی..دو مدل بود..و پیراشکی..و یه نوع مدل سالاد که با کیک بود...

خلاصه....که اینجوری..بعدم قرار شد من و آیینه و مرضیه بریم خونه مادر بزرگم..که شب

پ.ن1:توی هفته قبل با مرضیه و آیینه رفتیم رستوران کاکتوس...

من و آیینه روزه بودیم...جاتون خالی مامنم حلوای ترکیه ای درست کرده بود..وقتی خوردیم..دیگه جا

نداشتیم...با یه عالمه پیتزا برگشتیم خونه...

پ.ن2:خداروشکر این ترم زبانم نیفتادم...اما خیلی کم شدم...ار بس امتحانمون سخت بود...

همه این نمره کما میره پای اون...!

پ.ن3:دلم میخواد برم مسافرت.یا کیش..یا طرفای رامسر....دی:

پ.ن4:قالبمو یعنی بک گراندشو خودم گذاشتم.نظرتونو راجبش بهم بگید...

همیشه واقعیت ها آشکار میشه..شاید اگه من الان واقعیت و نمیدونسم..خوشحالیم برنمیگشت به این

زودی..!

همیشه شاد باشید...!

خوشحالیم بازم برگشته.دنیا اینه....!


http://cache2.artprintimages.com/p/LRG/15/1566/TQIDD00Z/inna-panasenko-highheels-obsession.jpg
تـاریـ خ چهارشنبه دوم تیر 1389سـاعـ ت 16:45 نـویسنده Atena| |

انگار يكي تو زندگيم رنگ غم و كشيده


my life is so dark like this pic

تـاریـ خ جمعه بیست و هشتم خرداد 1389سـاعـ ت 15:41 نـویسنده Atena|

this is our life

we should make this so butiful

life is so butiful if we want

life can be pink

life can be your favorite colour in your child time

we enjoy the life if we want

we can make our dreams and then try be fact

GOD give the life to us to save this in our hearts

we should have hope.

we make world with hope.we make our self we hope

we make allthings with hope.life is so important.

hope is so important to life.

life is colour ful.if u want

all the people in the world are same.with different mind

we are together.we can change the bad things in the mind of people.

dont forget.we are together.

we make our life to gether.with our help..

life is so butiful.

i repeat this sentence every morning with love!

good luck in your life my friend

اين زندگي ماست

ما بايد زندگيو زيبا بسازيم.

زندگي زيباست اگر ما بخوايم.

زندگي ميتونه صورتي باشه.

زندگي ميتونه رنگ مورد علاقه تو در زمان كودكيت باشه.

ما از زندگي لذت ميبريم اگر خودمون بخوايم.

ما ميتونيم روياهامون رو بسازيم.و بعد با تلاش اون هارو به حقيقت برسونيم..


خدا به تو زندگي و بخشيد تا توي قلبت اونو نگه داري

ما بايد اميد داشته باشيم.

ما جهان و ميسازيم با اميد.ما خودمون رو با اميد ميسازيم.زندگي خيلي مهم.

اميد براي زندگي خيلي مهم.

زندگي رنگارنگ اگر تو بخواي.

تمام مردم جهان همه يكسانن با فكرايي مختلف

همه ما با هميم .ما ميتونيم فكراي بد مردمو تغيير بديم.

يادتون نره ما باهميم.

ما زندگيمون رو باهم ميسازيم..با كمك همديگه.

زندگي زيباست

من اين جمله رو هر روز صبح تكرار ميكنم با تمام عشقم.

در زندگيت موفق باشي دوست من!


نويسنده خودمم بودمااا!

تـاریـ خ شنبه بیست و دوم خرداد 1389سـاعـ ت 18:29 نـویسنده Atena| |

خوب..سلام..بچه ها..خوبييين؟بالاخره اين فيلمو هم ديدم..

باره اول تبليغ اين فيلم و از PMC ديده بودم..كه اون موقع تبليغ high school musical 3 (دبيرستان موزيكال 3)

و فقط ميكرد....كه اين برميگرده به خيلي وقت پيش...!

يه روزي با آيينه نشسته بوديم پشت pc و رفتيم توي يه سايت كه بيوگرافي مايكل(فرار از زندان)و در بياريم..

خلاصه بعدش گفتيم كه بريم ببينيم سريال هاي جديد چي اومده...چند تا سايت رفتيم...!

بعد قرار شد اسم فيلم search كنيم...من يك دفعه يادم افتاد به اين فيلم...

كه آيينه گفت نگير.چون مطمئن نيستي از كيفيت..!

خلاصه..من يه شب به علي گفتم...برام از نت خريد پستي اين فيلمو كنه..با كيفيت خوب...!

كه چند روز پيش رسيد..متاسفانه high school 1 -2 پرده اي بود چون اصلا كيفيت نداشت!

اما قسمت سوم خيلي عالي بود..و خيليم فيلم قشنگي بود...!

كلا هر فيلمي كه zac efron توش باشه قشنگه....!

پ.ن1:بالاخره رفتم كلاس ويولن!اين دفعه كلاسم واقعا عالي بود...!

پ.ن2:من يك كلكسون ليوان دارم..ديشب مامانم برام دو تا ليوان گرفته بود..يكيش پرسوليسي داد...

دادمش علي..آخه من يدونه داشتم ولي نه اون مدلي...دوستم بهم كادو داده بود...!

اون يكي ليوانم خيلي خوشمله!


اضافه شد:

معدلم شد 19 و 27 صدم!


تـاریـ خ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389سـاعـ ت 13:45 نـویسنده Atena|

سلاااااااااااااااام..چطوريد؟!

خوب...من كه اين سريا خيلي خوشحاااالم..خيلي...ميدونيد حالم غير قابل توصيف!!از بس خوشحالم...

بالاخره امتحانات ماهم تمام شد...!و خوشحالم از اينكه سال ديگه سال آخريه كه توي راهنمايي هستم..!

امتحان اخريمون كه جغرافيا بود..كه من فكر ميكردم خيلي سخته!برعكس خيلي اسون بود...!

و فكر كنم بهترين امتحاني كه دادم همين جغرافيا بوده با 25 صدم غلط!دي:

خلاصه مدرسه هم ديگه تمام شد...!

روز مادر:

من از چند روز پيش روز مادر به مامانم گفته بودم كه 4 شنبه روزه مادره و اونم گفت برام كپ بگير..

خلاصه من و مامانم و بابام...روز 4 شنبه رفتيم بيرون كه همون كپي كه مامانم دوست داره بگيريم..

اول رفتيم توي فروشگاه يه ظرف 4 تيكه رنگي خيلي خوشمل براي آيينه گرفتم...دي:(چه خواهر وظيفه

شناسي)دي: گرفتم...و بعدشم رفتيم براي مامانم كپ بگيرم كه متاسفانه نداشت..و من براش يه ست ليوان

خريدم..و بعدشم با خودش رفتيم شيريني فروشي دلفين...!يه كيكم خريدم...دي:

خلاصه تو راه بوديم كه محدثه زنگ زد..گفت بيا خونمون..منم قرار شد كه برم اونجا...

و قرار شد بزاريم وقتي آيين و آيينه اومدن كادوهامونو بديم و اينا..!

خلاصه وقتي رفتم اونجا..مهنا كه داشت فال ميگرفت ..محدثه هم داشت با موبش بازي ميكرد...

هر مرحله كه ميخواست رد كنه روش يه آيت الكرسي ميخوند بلند بلند...دي:دي:

بعدشم رفتيم توي بالكنشون رو تاب نشستيم..و شعر ميخونديم..ميخنديدم...حرف ميزديم..

خلاصه خيلي خوشگذشت اون شب...!

بالاخره جمعه آيين و آيينه ساعت 8 و خورده اي شب رسيدن..خيلي خوشحالم...!

آيينه براي مامانم يه تونيك سفيد گرفته بود.كه خيلي خوشمل بود....!

اون شب مامانم صدام زد تا من كيكو ببرم...!احساس كردم تولدمه....دي:دي:

حالا منو آيينه كلي برنامه ريختيم...واسه اينكه اون ديگه اينجاست!واسه هميششششششششششه...دي:

پ.ن1:دو جلسه قبل كلاس زبانم امتحانwriting داشتيم.كه بايد دونفري اينكارو ميكرديم..

نمره از 5 بود كه منو دوستم 3 و نيم گرفتيم.دي:بالاترين نمره هم 4 بود.واسه نيم مره خيلي اميدوار شديم..!

خلاصه امروزم باز امتحان داريم.!خداكنه بيشتر بگيريم...دي:

پ.ن2:فردا ميرم فرهنگ سرا كلاس ويولن ثبت نام كنم....بايد بگم درس قبلمو يه بار ديگه برام بزنه استادم..!

هيچي نفهميدم.از بس اين همه گذشته!

پ.ن3:از اينترنت فيلم :high school musical 1-2-3 و گرفتم...!!ايول...دي:

خوب ديگه من برم...اميدوارم شمام هميشه خوشحااال باشيد...!!

فعلا باباي....!




تـاریـ خ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389سـاعـ ت 13:15 نـویسنده Atena| |

سلام..به همگي..اميدوارم كه خوب باشين مثل هميشه!

خوب..امروز امتحان علوم داشتم...خودم باورم نميشد كه انقدر خونده باشم..!آخه خيلي خوندم..

و خيليم سخت بود متاسفانه...اما خوشبختانه امتحانمو خوب دادم...و امتحان بعديم حرفه هست..!

خوب توي اين چند روز...از روز جهاني مادر..براي مامانم كات پستال درست كردم..و يه شاخه گل قرمزم

گرفتم و بهش دادم!همون شب از زبانسرا اس ام اس اومد كه نمرم شده 79..واقعا حال كردم...چون هم بيگ

تست بود و هم اينكه دوم شده بودم..چون تاپمون 80 بود...

و الانم دارم interchange 2 رو ميخونم..و اگه يه كتاب ديگه بخونم ديگه تمامه..و بايد برم كلاس هاي

پيشرفته...!

اين ترمم كلاسامون شلوغ تره..و اميدوارم مثل ترم قبل موفق بشم..!

چند روز پيش من و مامانم و بابام داشتيم مايكل ميديديم..!

از اونجايي كه آيين و آيينه تهران بودن..و بعدش رفته بودن شيراز كه همون روز آيينه بهم زنگيد

و كلي آمار گرفت..كه امروز كلاس نداري..نميخواين بريد جايي؟!و از اين حرفا..

منم ازش پرسيدم كي ميرسين؟!آيينه:2 شب!!

خلاصه من جلوي تلويزيون خوابيده بودم و داشتم فرار از زندان ميديدم..كه الان فصل 4 هسيم..

يهو من صداي كر كر خنده آينن و آيينه و شنديم..كه كلي سوپرايز شديم..و ديروز يعني جمعه

هم رفتن بندر عباس...آيينه هم برام از نمايشگاه كتاب -كتاب خريده بود...

كه حالا زنگيده ميگه :فك كنم كتاباتم با خودم بردم!!

پ.ن1:همچنان در انتظار جام جهاني...!

پ.ن2:سالن ورزشي كه نزديكه خونمونه كلاس فوتسال هم آموزش ميده جديدا!بعد امتحانام بايد برم

ثبت نام كنم...

پ.ن3:بعد امتحانام بازم بايد برم كلاس ويولن..و قصد دارم بعد از تمام شدن كتاب كامل زبانم برم كلاس

فرانسه...دوست داشتم اسپانيايي برم اما خوب نداره اينجا..

پ.ن4:شبي كه من و مهنا(دختر خالم)خونه مادربزرگم خوابيديم...از بس تا دير وقت بيدار بوديم

و ساعت 3 شب ياد شام افتاديم...يه خوابي ديدم عطيقه...

خواب سوكري داخل فرار از زندانو ديدم...كه توي يه رستوران اسپانيايي هسيم..اونم هست..

بعد من بهش ميگم گرسياااس..دي:(از بس تو فيلم ميگه گرسياس)گرسياس همون تشكر كردنه...

پ.ن5:كليپ گلفيشته فراهاني به اسم سكوتم حتما دانلود كنيد..خيلي باحال بود...!

مواظب خودتون باشيد...فقط تا چند روزه ديگه امتحانام تمام ميشه..

براي همتون ارزوي موفقيت دارم....



تـاریـ خ شنبه یکم خرداد 1389سـاعـ ت 12:28 نـویسنده Atena| |

عشق مادري چونان دايره است...نه آغازي دارد و نه پاياني...

همواره دور تا دور ميچرخد..و همواره گسترش مي يابد...

و هركس را با آن برخورد ميكند..در بر ميگيرد..!

آنان را مثل مه صبحگاهي در بر ميگرد...!

و مانند خورشيد نيمروز در بر ميگيرد..

و همچون رواندازي از ستاره هاي شب ميپوشاند...!

عشق مادري چونان دايره است..نه آغازي دارد نه پاياني

((آروت اورين))

روز جهاني مادر رو به بهترين مادرم تبريك ميگم...


Best Ever Mother's Day Greeting Cards

تـاریـ خ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389سـاعـ ت 14:34 نـویسنده Atena|

De$ign: KhanOomi